
واقعا مشکل کشوری مثل ایران، فقط 3 میلیارد کاندوم وارداتی است؟ با چه منطقی این ارزش در کنار واردات تعرفه ای مثل خودروی سواری که ارزش آن در هفت ماهه نخست امسال بالغ بر 521 میلیون دلار (یعنی 193 برابر واردات کاندوم در همین مدت) بوده قرار گرفته است؟
لیست تازه کالاهای ممنوع الورود به کشور از سوی وزارت بازرگانی اعلام شد. (اینجا) البته اینکه باید در شرایط خاص واردات غیر ضروری متوقف شود، موضوع غیر عادی نیست، اما درج برخی از کالاها در این بین، بیشتر به طنز شبیه است.
یکی از این اقلام شماره 65 این لیست، یعنی محافظ بهداشتی است. محافظ بهداشتی که احتمالا در بین عوام به نام “کاپوت” یا “کاندوم” شناخته می شود.
سوال اینجاست:
اولا: که واقعا واردات یا عدم واردات کاندوم به کشور دقیقا به کجای اقتصاد کشور اسیب یا منفعت می رساند؟
دوما: مگر کاندوم کالای لوکس و غیر ضروری است؟
در شرایطی که مسئولان مربوطه و اتفاقا دولتی و شبه دولتی و کلا رسمی، مدام از شیوع بیماری های خطرناک جنسی به خصوص ایدز در کشور خبر می دهند و با توجه به اینکه استفاده از کاندوم یکی از اصلی ترین راهکارهای مبارزه با این بیماری های مهلک است، واقعا باید این کالا در گروه کالاهای ممنوع الورود قرار داده شود؟
آنچه در آمارها مشخص است البته ما شرح تعرفه ای تحت عنوان محافظ بهداشتی نداریم، اما شرح “کاپوت (محافظ) براي بهداشت …” با کد تعرفه 40141000 داشتیم و داریم.
در کل سال 1390 ذیل دو تعرفه 40141000 نزدیک به 5.4 (5ممیز4) میلیون دلار که معادل ریالی آن 6 میلیارد تومان ذکر شده است. همچنین در هفت ماهه نخست امسال نیز کلا ذیل این تعرفه 2.7 (2 ممیز 7) میلیون دلار با ارزش ریالی نزدیک به 3.3(3ممیز3) میلیارد تومان کاندوم به کشور وارد شده است.
واقعا مشکل کشوری مثل ایران که فقط یک فقره اختلاس آن بالغ بر 3.000.000.000.000 (3هزار میلیارد) تومان بوده، فقط 3 میلیارد کاندوم وارداتی است؟
با چه منطقی این ارزش در کنار واردات تعرفه ای مثل خودروی سواری که ارزش آن در هفت ماهه نخست امسال بالغ بر 521 میلیون دلار (یعنی 193 برابر واردات کاندوم در همین مدت) بوده قرار گرفته است؟
اقدامات عملی در حمایت از تولید بدون شک خواسته همه است، اما چنین اقداماتی که می تواند دستاویز تمسخر هم قرار بگیرد، به نظر نمی رسد نه تنها سودی داشته باشد، که با گرانی چنین وسایلی، آسیب های جدی در آینده گریبانگیر کشور خواهد شد که نتیجه آن مشخص است.

برای دیدن در ابعاد بزرگتر روی جدول کلیک کنید
دوستان از سایر روزنامه ها (همچنین سایت های خبری و خبرگزاری ها) اگر لطف کنند و اطلاعات حقوق دریافتی رو طی سال های دهه 80 به آدرس ایمیل bn_aha@yahoo.com ارسال کنند بی نهایت متشکر می شم، همچنین اولویت بعدی حق التحریر هر صفحه در همون نشریات طی سال های مختلف است.
یک ماه قبل فکر می کردم که ما روزنامه نگاران خواهان شفاف شدن اطلاعات و بروز بودن آنها در تمام حوزه ها هستیم، عموما هم به خاطر اقتضای شغلمان سعی می کنیم در صورتی که در صنف خاصی مشکلی پیش می آید با حداکثر توان اطلاع رسانی و شفاف سازی کنیم، اما متاسفانه ندیدم اطلاعات دقیق و منسجمی از وضعیت خود روزنامه نگاران منتشر شده باشد.
حدودا یک ماهی هست که در حال جمع آوری اطلاعاتی در مورد حقوق خبرنگاران و تعرفه آگهی در رسانه های مختلف هستم. یکی از دوستان شاغل در همشهری لطف کرد و اطلاعات مربوط به روزنامه همشهری را در اختیارم گذاشت که من هم بی کم و کاست اینجا می گذارم.
اطلاعات برای درج در یک گزارش از وضعیت معیشتی روزنامه نگاران مورد استفاده قرار خواهد گرفت. دوستان از سایر روزنامه ها (همچنین سایت های خبری و خبرگزاری ها) اگر لطف کنند و اطلاعات حقوق دریافتی رو طی سال های دهه 80 به آدرس ایمیل bn_aha@yahoo.com ارسال کنند بی نهایت متشکر می شم، همچنین اولویت بعدی حق التحریر هر صفحه در همون نشریات طی سال های مختلف است.
من تقریبا لیست تعرفه آگهی روزنامه ها طی سال های دهه 80 را هم تهیه کردم، تهیه لیستی از درصد رشد حقوق ثابت و حق التحریر نشریات مختلف و مقایسه آن با تعرفه آگهی های روزنامه های مختلف و درصد رشد این دو یقینا می تواند قابل توجه باشد.
نتیجه هر چه باشه فضا را شفاف می کنه، مشخص میشه رسانه های خصوصی، اصلاح طلب، غیر اصلاح طلب، دولتی و شبه دولتی چقدر آگهی هاشون و چقدر حقوق کارکنانشون افزایش پیدا کرده و همین شفاف شدن را باید به فال نیک گرفت.
در این مورد خاص هم اصولگرا و اصلاح طلب و دولتی و غیر دولتی زیاد مطرح نیست ….
ضمن اینکه طبیعتا در صورت خواست ارسال کننده اطلاعات، نام وی محفوظ خواهد بود.
با تشکر
این پرونده را برای ضمیمه آخر هفته دنیای اقتصاد مورخ 27 مهر با کمک دوستان خوبم تهیه کردم. بخشی از مطالب که خودم هم در تهیه آنها همکاری داشتم را در اینجا می گذارم. به نظر خودم موضوع فوق العاده با اهمیتی است. دلیل هم دارد، تعداد مبتلایان به ویروس ایدز به طرز خاصی در ایران افزایش یافته و چون این بیماری دوره ای پنهان دارد، تعداد زیادی کودک بیگناه به این ویروس مبتلا شدند.
وضعیت آنها با هیچ یک از گروه های کودکان بیماری خاص قابل مقایسه نیست. از دوستان و مخاطبان گرامی تقاضا دارم در انتشار این مطالب یاری کنند. با تشکر
کودکان +ایدز
1) محکوم به آغوشهاي بسته
2) دو تجربه واقعی
3)نظرسنجی از ۵۰۰ نفر شرکت کننده
4)اولیا و همکلاسی+HIV

اما درد بچههاي اچ آی وی مثبت، این است که کسی دست به آنها نمیزند، بغلشان نمیکند، نمیبوسدشان، بازیشان نمیدهد. چرا؟ آنها که رفتار پر خطری نداشتند، آنها که اعتیاد تزریقی نداشتهاند، نه در زندان خالکوبی كردهاند، نه در آرایشگاه ابرویی تاتو كردهاند، آنها محکوم هستند، در حال گذراندن دوران محکومیت. محکومیتی که جرم آن را کس دیگری مرتکب شده و از او فقط یک دوران محکومیت برایشان به ارث مانده؛ محکومیت آغوشهاي بسته تا ابد!
عصر زمستان کنار برفهاي یخ زده که از دوده تهران سیاه و کنار حیاط تلنبار شدهاند، کیف کوچکش را بغل کرده و کناری نشسته است، به هیاهوی بچهها نگاه ميکند؛ بچههايي که وسط حیاط بازی ميکنند.
زنگ تفریح آنهاست، اما زنگ زجر این یکی شده! به آنها ميگویند بچههاي معمولی و این یکی…دختر بچه نمیداند چرا کسی به او دست نمیزند؛ همکلاسیاش چرا چند وقت پیش از مدرسه آنها رفته؟ چند سالی هست که از خاله مدام ميپرسد چرا هر روز باید یک مشت ـ دقیقا یک مشت ـ قرص و کپسول بخورد؟ این چه سرماخوردگی است که هیچ وقت خوب نمیشود؟ دوستانش که سرما ميخورند زود خوب ميشوند.
چند سالی هست که نمیداند چرا تابستانها در آن هوای گرم که همه تیشرت میپوشند، او باید لباس گرم بپوشد، مگر آدم در تابستان هم سرما ميخورد؟
یک چیزی هم ميگویند «ایدزی»، یک بار یکی از بچهها گفته بود، وقتی دخترک پرسیده بود چرا من را بازی نمیدهید، به او گفته بود «تو ایدزی هستی» اما این ایدز چی هست؟ از مامان پرسید، پرسید: «مامان دوستم ميگفت من ایدز دارم برای همین با من بازی نمیکنند، ایدز چیه؟» مامان ميگوید یک نوع سرماخوردگی خیلی بد است!
اما من کی این سرماخوردگی را گرفتم؟ تقصیر من چه بود؟ زنگ تفریح به صدا در ميآید، همه بچهها ناراحت هستند اما او خوشحال است، لااقل در کلاس حسرت بازی کردن را نمیخورد و همه باید کنار هم بنشینند، سر کلاس ميرود…
***
این شاید قصه هر روزه کودک و کودکانی باشد که «بوی ماه مهر، ماه مدرسه» برای آنها مثل خیلیهاي دیگر معطر و روحفزا نیست! نه چون از درس و مدرسه گریزانند، نه چون از هم سن و سالهایشان بدشان ميآید، چون در مدرسه جز طرد شدن چیزی نصیبشان نمیشود.
چرا؟ به خاطر همان سرماخوردگی بدجنس که مامانها ميگویند. سرمایی که خودشان نخوردند، پدر و مادرشان خوردند و آنها باید تا آخر عمر به خاطر سرمایی که پدر یا مادرشان خورده، درد بکشند. درد خوردن روزانه مشتی قرص به جای خود، درد وحشت از ابتلا به سادهترین بیماریها به جای خود، درد بزرگ، آغوشهايي است که نصیبشان نمی شود.
درد بزرگ این «ایدزی» شنیدنهاي مجهول است. درد بزرگ یک علامت سوال و یک چرای بزرگ است که تمام زندگی آنها را تحت تاثیر قرار ميدهد.
بچههاي معصوم شیمی درمانی شده را دیدهاید؟ آنها که مبتلا به سرطان هستند؟ بچههاي معلول جسمی و ذهنی را دیدهاید؟ آنها که روی صندلی چرخ دار مينشینند؟ همه این بچهها معصوم و پاک هستند و «وظیفه» ماست که آنها را دوست داشته باشیم و کمکشان کنیم. آنها را در آغوش ميگیریم، ميبوسیمشان، حداقل دست نوازشی روی سرشان ميکشیم! اما درد بچههاي اچ آی وی مثبت، این است که کسی دست به آنها نمیزند، بغلشان نمیکند، نمیبوسدشان، بازیشان نمیدهد. چرا؟ آنها که رفتار پر خطری نداشتند، آنها که اعتیاد تزریقی نداشتهاند، نه در زندان خالکوبی كردهاند، نه در آرایشگاه ابرویی تاتو كردهاند، آنها محکوم هستند، در حال گذراندن دوران محکومیت. محکومیتی که جرم آن را کس دیگری مرتکب شده و از او فقط یک دوران محکومیت برایشان به ارث مانده؛ محکومیت آغوشهاي بسته تا ابد!