بایگانی

بایگانی خرداد

آقای باغبان

۹ خرداد ۱۳۹۲ 1 دیدگاه

هزار تومنی را گرفتم، توی جیبم گذاشتم، قول دادم هیچ وقت خرجش نکنم. بوی آدم میدهد. نگاه کن جای صید و صیاد عوض شده بود انگار، عوض اینکه من چانه بزنم او چانه میزد.

انگار به غرورش بر خورده بود که رازقی اش را با پول معامله کرده بود. شاید هم همه اینها داستان هایی باشد که من می بافم و مرد میخواسته مشتری جلد داشته باشد.

اصلا بخواهد مشتری جلد هم داشته باشد، من جلد همچین آدمی میشوم، البته این را قبول ندارم ها…. ولی اصلا اگر این هم باشد، من مشتری همچین آدمی میشوم.

…. و اما بعد، نزدیکی های آخر غرفه که میرسی، سمت چپ کیوسسکی است که نمیدانم برای چیست، رو برویش یک مغازه دنج و غریب افتاده. اینجا مغازه “آقای باغبان” است.

من اسمش را نمیدانم، او هم اسم من را نمیداند. فقط همدیگر را میشناسیم. او نمیداند من چقدر دوستش دارم، نمیدانم شاید او هم من را دوست داشته باشد، مگر او میداند من چقدر دوستش دارم که من هم بدانم او چقدر مرا دوست دارد؟

یک مرد را الان ببین که قدش حدودا 173 سانت باشد. نه زیاد چاق است، نه زیاد لاغر، البته شاید کمی هم اضافه وزن داشته باشد. چهار شانه نیست، شانه های افتاده دارد. صورتش تقریبا گرد است، پوستش زیر آفتاب سیاه شده و کله اش هم تنک است. موهایش جو گندمی است، نه مثل حاج کریم سفیده سفید، نه مثل آن یکی کاسب سیاه سیاه.

موهایش کوتاه است و عرق کرده همیشه و ماسیده به کف پوست کله اش که خیلی صاف است. بعد برسیم به پیشانی اش، نه زیاد بلند نه زیاد کوتاه، چین هایش هم زیاد نیست، اما رد دارد، احتمالا برای وقتی است که پای گل ها زانو میزند و کسی می آید سر پا و سرش را بلند می کند که طرف را ببیند، به بالا که نگاه کند پیشانی را باید جمع و جور کند!

چشم هایش هم معمولی هستند، اما دهنش، دهن بزرگی دارد حرف که میزند ردیپ پایین دندان های جلو را اصلا ندارد، به دندان های میانه هم که میرسد، چندتا دندان نصفه سیاه مانده و ردیف بالا هم تقریبا همین است، لثه کاملا مشخص است. احتمالا نتواند خیار گاز بزند.

گردنش نسبتا کوتاه است، پشت گردنش پر از خط است، خط های پشت گردنش با خط های صورت حاج کریم برابری می کند. پیراهن ابی پارچه ای دارد که بلند است و روی شلوار سیاهش که رنگ و رو رفته می اندازد و استین ها را تا پایین آرنج تا زده… وقتی حرف می زند این پا و آن پا می کند و دست هایش را از هم دور نگه می دارد.

آخ… گفتم دست هایش بگذار از دست هایش هم بگویم. دست نماینده گذشته آدم هاست به نظرم. دست هایش شامل 5 انگشت است. انگشت ها کوتاه هستند و شستش خیلی کوتاه و زخیم! ناخن های مربعی شکل دارد که کناره هایش خیلی خیلی زمخت شدند و زیر ناخن ها یک سیاهی هست که وقتی دستش افتاده شبیه لبخند شده وقتی بلند میکند شبیه گریه!

بعد لای درز چروک های دستش پر از خاک است. این دست ها را وقتی می توانی خوب ببینی که جعبه سفید سیگار اسه اش را در می آورد و فندک بنفش متالیک را هم از پاکت بیرون میکشد، این ها کنار سفیدی رنگ سیگار قشنگ دیده میشود و زمختی دستش را هم وقتی می خواهد فندک بزند قشنگ می توانی ببینی.

P1000662

یک سیگار روشن کرد وقتی رسید، هوا گرگ و میش بود، بهش رسیدم:

–           سلام، خسته نباشید، یاس سفید آوردید؟

مثل همیشه، اول یک لبخند به پهنای صورتش میزند، بی تکلف هم لبخند می زند، نگران نیست کسی دندان های خرابش را ببیند، چشم هایش هم جمع می شود وقتی میخندد و می گوید:

–           یاس سفید… نه نیاوردیم، اما باز فردا یک سری بزن، شاید بیاوریم.

درباره شته های نسترن می گویم و درد و دل می کنم:

–           همه برگ های نسترنم شته زده، هر چقدر هم که آفت کش میزنم درست نمیشه، ناراحتم، یک وقت خشک نشه!

صدایم میکند و می گوید بیا… بیا، میبردم کنار یک نسترن و برگش را روی انگشتش می گیرد، انگار نه انگار که این دست ها همان دت های دو دیقه قبل هستند، باور کن به برگ که میرسد انقدر لطیف میشود و برگ هم انگار بشناسد، قشنگ روی انحنای انگشتش چفت میشود و می نشیند، می گوید «دزد شدند و گچ جای آفت کش میفروشند» یک آدرس هم میدهد که بروم آهن خارجی بخرم و به سانازها و نسترن بدهم که گل هایش خوب شود.

بعد می گوید، رازقی چرا نمیبری؟

می گویم، داری رازقی؟ ببینم… نشانم میدهد، بعد دو دسته گلدان نشانم میدهد، یکی کوتاه، یکی بلند، کوتاه ها را 5 هزار تومن و بلند ها را 8 هزار تومن می دهد.

می گویم بده، دستش را دراز میکند و از آن ته، یک گلدان میاورد، بغلش می کند و نشانم میدهد:

–           شانس تو، ببین هم رونده ست هم میتونه کپه بشه

بعد صدایش را طوری که انگار با یک دختر جوانبخت حرف میزند نازک میکند و با چشم هایی که از مهربانی جمع کرده می گوید: یک جا بزارش که تکیه کنه، این ساقه ش بگیره به نرده ای جایی، باد نزنه…

دوستش دارم، همیشه از همین گل می خرم، وقتی گلدان را دستت میدهد، انگار دارد دل میکند، کاسب ها اینطور نیستند، کاسب ها اول پول را میگیرند، بعد می گویند«یکی وردار» این یکی ولی خودش برایت انتخاب می کند، انگار که میخواهد در و تخته ای جوش بدهد، برای پسرش خواستگاری برود… همچین چیزی خلاصه.

گلدان را میدهد و بعد باز شروع می کند: «گلدانش را که نمیخواهی عوض کنی؟» می گویم: «نمیدانم عوض کنم؟ امین الدوله ام را گلدان بزرگ گذاشتم، این را هم باید عوض کرد؟»

با رضایت می خندد: «آفرین، امین الدوله را باید گلدانش را بزرگ میکردی، گل هم میدهد؟» می گویم: «اره، کلی گل داده» انگار بیشتر راضی شده باشد، بیشتر نزدیکم می آید و باز صدایش را نازک میکند و چشم هایش را از مهربانی جمع می کند می گوید: «خب، ولی این را گلدانش را الان دست نزن، اگر میخواست می گفتم مثل امین الدوله گلدان بزنی، اما این نمیخواهد، این همین طور تا پاییز که خزان کند برایت گل میدهد، فقط جای آفتابگیر بگذار، کنار دیواری، نرده ای جایی، توی همین گلدان هم می ماند، پاییز که شد خزان که کرد، خواستی ببری داخل، آن وقت گلدانش را خواستی عوض کن»

اینکه می گویم کاسب نیست همین است دیگر. فکر کن از آن مرد اولی که موهایش را رنگ کرده بود میخریدم، اصلا کاری نداشت چه بلایی سر گلدان می اید، پول را که میگرفت دیگر خداحافظ، حتی دستش را به گلدان نمیزند مبادا خاکی شود! تازه برای کسب هم شده، معمولا توصیه میکند گلدان بزرگ هم بگیری و وقتی بگویی از کجا؟ میگوید فلانی… بیا این را برای آقا گللدانش را بزرگ کن و یک پولی هم روی آن میگیرد!

اما این آقای باغبان که اسمش را نمیدانم فرق دارد….

گلدان را میگیرم و زمین میگذارم، چشمش مرد هنوز روی گلدان است، انگار دخترش را به خانه بخت می فرستد، هم دختر باید برود، هم دلش برایش تنگ می شود.

دست توی جیبم میکنم و سه تا 2 هزار تومنی و دو تا هزار تومنی در می آورم، دستش میدهم و می گویم: «من با شما چانه نمیزنم» دستش میگیرد و میخندد و میگوید: «چرا؟»

گفتم: «نمیدانم…»

قیمتش هشت هزار تومن بود و راست هشت هزار تومن هم داده بودم. بعد با خنده یک هزار تومنی را جدا کرد، باقی را قاطی پول هایش گذاشت و هزار تومنی را سمتم آور: نشست روی صندلی زهوار در رفته اش، سیگارش را روشن کرد، بعد سرش را پایین انداخت و با دستش هزار تومنی را سمت گرفت، انگار که بچه را دعوا کند گفت: «بیا بگیر، من به تو تخفیف ندهم؟ روزی صدتا مشتری می آیند اینجا سر 500 تومن دو ساعت چانه میزنند، آن قوت من به تو تخفیف ندهم؟ بیا بگیر»

بعد من گفتم: «بخدا نمیگیرم… من از تو تخفیف نمی خواهم»

باز اصرار کرد، سیگارش را با آن یکی دستش از دهنش برداشت و راحت تر حرف زد، حالا صورتم را نگاه می کرد و ازلکی اخم کرد و گفت: «ئه… میگم بیا بگیر، من میخواهم به تو تخفیف بدهم…»

گفتم: «نه… بگذار دفعه بعد آمدم زیاد خرید کردم، اصلا آن وقت ازت تخفیف میگیریم»

صدایش را بلند کرد، بلند شد و سمتم آمد و مثل اخم ازلکی، حرکت تهدید آمیز ازلکی هم کرد و گفت: «میگویم بگیر، سری بعد هم آمدی و زیاد هم خرید کردی بازهم تخفیف میدهم…»

هزار تومنی را گرفتم، توی جیبم گذاشتم، قول دادم هیچ وقت خرجش نکنم.


بوی آدم میدهد. نگاه کن جای صید و صیاد عوض شده بود انگار، عوض اینکه من چانه بزنم او چانه میزد.

انگار به غرورش بر خورده بود که رازقی اش را با پول معامله کرده بود. شاید هم همه اینها داستان هایی باشد که من می بافم و مرد میخواسته مشتری جلد داشته باشد.

اصلا بخواهد مشتری جلد هم داشته باشد، من جلد همچین آدمی میشوم، البته این را قبول ندارم ها…. ولی اصلا اگر این هم باشد، من مشتری همچین آدمی میشوم.

 

 

000/000/000/578 دلار کجا رفته؟

۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۲ 1 دیدگاه

 

 

شايد اگر «درآمد»هاي هر دولتي در سطح جهان 246 درصد نسبت به دوره قبلي افزايش داشت، وضع مردم آن کشور خيلي بهتر مي شد. هر دولتي، اگر هيچ ابتکار جديدي انجام نمي داد. در بازخواني ميزان توليد و صادرات و درآمدهاي نفتي کشور از سال 1360 به اين سو، ما با يک موضوع جالب و قابل تامل روبه رو هستيم، با دولتي که درآمدهاي نفتي آن به تنهايي برابر 57 درصد درآمدهاي نفتي کل تاريخ جمهوري اسلامي ايران است و اتفاقا مردم هم در همين دوره دچار مشکلاتي شدند که قبلاکمتر تجربه کرده بودند. ما با دولت نهم و دهمي روبه رو هستيم که موقعي که قيمت نفت افزايش داشت، توليد آن کاهش يافت و توانست با موضوعات سياسي و گرفتارشدن در آنها، درآمدهاي سالانه نفتي کشور را ناگهان از 113 ميليارد دلار به 50 ميليارد دلار برساند.
    دولت دوران جنگ: اداره جنگ با 103 ميليارد دلار
هشت سال نخست وزيري ميرحسين موسوي با دوران جنگ تحميلي همزمان بود. در اين دوره به طور ميانگين قيمت هر بشکه نفت ايران برابر 53/23 دلار بود. قيمت نفت طي اين سال ها بين 13 تا 33 دلار گردش کرد. در واقع در اين هشت سال اوضاع، سال به سال رو به بدترشدن پيش رفت. به طوري که در سال 1360، هر بشکه نفت ايران بيش از 33 دلار، در سال 1361 هر بشکه بيش از 30 دلار، در سال 62 هر بشکه نفت ايران بيش از 28 دلار، در سال 63 هر بشکه نفت کشورمان نزديک 27 دلار، در سال 64 هر بشکه نفت ايران 26 دلار فروخته شد. از سال 1365 به اين سو اوضاع وخيم تر شد، ناگهان قيمت هر بشکه نفت ايران به نصف، يعني 13 دلار رسيد، در سال 1366 اوضاع کمي بهتر شد و هر بشکه نفت ايران نزديک 17 دلار شد، سال بعد يعني در سال 1367 باز هم شاهد سقوط هستيم، قيمت هر بشکه نفت کشور به 13 دلار مي رسد. مجموع درآمد هاي نفت در دولت ميرحسين موسوي برابر 72/102 ميليارد دلار بود. اين درآمد حاصل فروش چهار ميلياردو 391 ميليون و 680 بشکه نفت خام ايران است. بيشترين ميزان صادرات نفت ايران در سال 1362 اتفاق افتاد که برابر 2045 هزار بشکه در روز بود و کمترين آن در سال 1360 که برابر 791 هزار بشکه در روز بود.

    دوران هاشمي رفسنجاني:سازندگي با نفت 17 دلاري
دوران رياست جمهوري آيت الله هاشمي رفسنجاني با پايان جنگ و آغاز دوران سازندگي همراه بود. در دوران هاشمي قيمت نفت نزديک به 28 درصد نسبت به دوره قبل کاهش داشت، اما درآمدهاي نفتي با رشد بيش از 20 درصدي هم روبه رو بود. اگرچه طي اين مدت زيرساخت هاي صنعت نفت ترميم و صادرات نفت ايران بار ديگر جان گرفت، اما همچنان شاهد پايين بودن قيمت نفت هستيم. طي اين دوره هاشمي کشور را با نفت 17 دلاري اداره کرد. بالاترين قيمت نفت ايران طي اين دوره در سال 1369 هر بشکه برابر با 21 دلار و پايين ترين در سال 1373 هر بشکه برابر با 15 دلار بود.
به طور متوسط طي اين دوره 2256 هزار بشکه در روز نفت صادر شده است. در سال 1370 ايران روزانه 2460 هزار بشکه نفت صادر کرد و کمترين ميزان صادرات نيز در سال 1368 بود که صادرات نفت ايران روزانه برابر با 1823 هزار بشکه بود.
قيمت هر بشکه نفت ايران طي اين هشت سال از 1368 تا 1376 به ترتيب: 04/16، 64/20، 34/17، 77/17، 06/15، 84/14، 17/16، 03/19 دلار بوده است. همچنين صادرات روزانه نفت ايران نيز طي اين سال ها برابر: 1823، 2224، 2460، 2397، 2184، 2220، 2290، 2441 هزار بشکه در روز بوده است. درآمد نفتي کل دوران هاشمي برابر با 123 ميلياردو 60 ميليون دلار بوده است.

    دوران سيدمحمد خاتمي:اتفاق خاص؛ نفت 12 دلاري
کل درآمد نفتي دوران سيدمحمد خاتمي در سال 1376 تا 1384 برابر، 27/206 ميليارد دلار است که نسبت به دوران هاشمي رفسنجاني از افزايش 67 درصدي خبر مي دهد. همچنين ميانگين قيمت هر بشکه نفت ايران در اين دوره برابر با 76/22 دلار بوده که نشان دهنده افزايش 33 درصدي قيمت نفت ايران در اين دوره نسبت به دوره قبل است. طي اين دوره ايران به طور ميانگين روزانه 2280 هزار بشکه نفت صادر کرده است. بيشترين ميزان صادرات نفت ايران در دوران خاتمي مربوط به سال 1383 برابر با 2548 هزار بشکه در روز و کمترين آن مربوط به سال 1381 برابر با 2021 هزار بشکه در روز است. اما در مورد قيمت نفت ايران، اينجا ما عقبگردي بزرگ و تاريخي داريم. در سال 1377 قيمت هر بشکه نفت ايران به 97/11 دلار رسيده، که خود طي ادوار مورد بررسي در اينجا بي سابقه است. قيمت هر بشکه نفت ايران طي سال هاي 1376 تا 1384 به ترتيب برابر: 24/18، 97/11، 25/17، 75/26، 9/22، 52/23، 89/26 و 6/34 دلار براي هر بشکه بوده است. همچنين ميانگين صادرات روزانه نفت ايران طي همين مدت به ترتيب عبارت است از: 2342، 2300، 2079، 2345، 2208، 2021، 2396، 2548 هزار بشکه در روز.

     دوران محمود احمدي نژاد:فرصت سوزي نفت 110 دلاري 
اما دوران خاص محمود احمدي نژاد؛ اين خاص نه از جهت سياسي-اجتماعي-بين المللي، که البته در همه اينها هم اين دولت خاص بوده، بلکه از نظر صادرات نفت و درآمدهاي نفتي. همين اول مشخص کنيم که بانک مرکزي در دولت محمود احمدي نژاد از سال 1387 به بعد، يعني سال پاياني دولت اولش، ديگر آمار دقيقي در مورد صادرات نفت ارايه نداد. اين آمارها و اعداد هم از اوپک استخراج شدند. در سال 1384، درآمد نفتي سال اول احمدي نژاد برابر 83/53 ميليارد دلار بود که زياد با سال 83 فرق نکرد. اما از سال 1385 شانس از هر طرف به سمت دولت نهم هجوم آورد، درآمد نفتي ايران ناگهان به 01/62 ميليارد دلار رسيد، در سال 1386 درآمد نفت ايران برابر 6/81 ميليارد دلار و در سال 1387 اين درآمد برابر 9/81 ميليارد دلار ثبت شد. در سال 1388 کاهش درآمدهاي نفتي ديده مي شود طوري که طي اين سال درآمد دولت برابر 62 ميليارد دلار بود اما در سال 1389 درآمدهاي نفتي بار ديگر با رشد به 74 ميليارد دلار رسيد تا به سال 1390 رسيديم. اين سال در تاريخ صنعت نفت ايران فوق العاده است، طي سال 90، درآمدهاي نفتي دولت به 113 ميليارد دلار مي رسد، افزايشي که خيلي زود به کاهش تبديل مي شود. در سال گذشته يعني 1391، درآمدهاي نفتي ايران با بيش از 50 درصد کاهش به 50 ميليارد دلار مي رسد، يعني جايي عقب تر از سال 83! افزايش درآمدهاي نفتي دولت هاي نهم و دهم را نمي توان به پاي تحولات صنعت نفت گذاشت، در واقع قيمت جهاني نفت و تحولات بين المللي، اين پول را به دولت رساندند. نگاهي به ميانگين قيمت هر بشکه نفت ايران طي اين سال ها پاسخ ما را خواهد داد. ما در سال 1384 هر بشکه نفت را به قيمت 66/50 دلار فروختيم، يعني قيمت هر بشکه نفت ايران بيش از 46 درصد افزايش داشته، اما صادرات و توليد ما تنها دو درصد نسبت به سال 83 افزايش داشته است. در سال 85 نيز نسبت به سال 84 با افزايش قيمت بيش از 20 درصدي قيمت نفت ايران مواجه هستيم، نفت هر بشکه 60 دلاري در حالي صادر شد که توليد و صادرات ايران بيش از شش درصد هم نسبت به سال گذشته کاهش و به دوهزارو433 هزار بشکه در روز رسيده بود. در سال 86 پس از کاهش بيش از شش درصدي توليد روزانه، با افزايش نزديک به دو درصدي توليد، صادرات نفت ايران به دوهزارو480 بشکه در روز مي رسد و همزمان قيمت نفت ايران هم با بيش از 13 درصد افزايش نسبت به سال قبل به 3/69 دلار در هر بشکه مي رسد. در سال 1387 شاهد کاهش 17 درصدي توليد نفت هستيم به طوري که توليد روزانه نفت ايران به دوهزارو56 هزار بشکه در روز مي رسد و از ديگر سو، با افزايش نزديک به 37 درصدي قيمت نفت روبه رو هستيم. در اين سال قيمت هر بشکه نفت ايران به 66/94 دلار مي رسد، رقمي که مي توانست يک فرصت طلايي براي کشور باشد. در سال 1388 که قيمت نفت ايران با بيش از 35 درصد کاهش به 25/61 دلار در هر بشکه رسيد، توليد با 7 درصد افزايش به صادرات روزانه دوهزار202 بشکه ارتقا يافت! وقتي در سال 1389 نيز قيمت هر بشکه نفت ايران به 76 دلار رسيده بود و بيش از 24 درصد نسبت به سال قبل رشد داشت، توليد و صادرات نفت ايران تنها نزديک به سه درصد افزايش داشت. در سال 1390 شاهد نفت هر بشکه 110 دلار هستيم و در سال 1391 هر بشکه نفت ايران 107 دلار معامله شده، ميزان توليد و صادرات نفت طي اين دو سال از سوي مراجع ذي ربط اعلام نشده، اما آمارهاي اوپک حکايت از درآمد نفتي به ترتيب: 113 و 50 ميليارد دلاري در اين دو سال دارد. يعني درآمد نفت ايران در سال 90 قيمت هر بشکه نفت 44 درصد رشد داشته که نسبت به سال قبل نزديک 56 درصد و در سال 91 که قيمت هر بشکه نفت ايران نزديک سه درصد کاهش داشته، نزديک 56 درصد کاهش داشته است. در نبود آمارهاي رسمي از ميزان توليد و صادرات نفت ايران، کنار هم گذاشتن کاهش قيمت سه درصدي و کاهش درآمدهاي 56 درصدي تنها يک نکته را نشان مي دهد، توليد ايران از کاهش قيمت نفت ايران کاهش بيشتري داشته است.

 

دولت

میانگین قیمت هر بشکه نفت ایران

درآمد نفتی

افزایش درآمد نسبت به دور قبل

افزایش قیمت نفت نسبت به دور قبل

میرحسین موسوی

23.53

102.72

هاشمی رفسنجانی

17.11

123.60

20.33

27.28 –

سید محمد خاتمی

22.76

206.27

66.88

33.02

محمود احمدی نژاد

78.74

578.33

180.37

245.96

    000/000/000/578 دلار کجا رفته؟ 
براساس اعلام اوپک، طي هشت سال رياست جمهوري احمدي نژاد، کشور از طريق صادرات نفت بيش از 578 ميليارد دلار درآمد داشته است.
اين يعني در هشت سال احمدي نژاد درآمدهاي نفتي نسبت به دوره قبل تر، يعني سيدمحمد خاتمي 246 درصد افزايش داشته است. اين افزايش فوق العاده مي توانست به يک فرصت تبديل شود. در دو دوره رياست جمهوري هاشمي رفسنجاني کشور جنگ زده ايران را تنها با 123 ميليارد دلار اداره کرد و دولت ميرحسين موسوي جنگ را با 103 ميليارد دلار اداره کرد.
کل درآمدهاي نفتي ايران از سال 1360 تا سال 1392 برابر 92/1010 ميليارد دلار بوده که درآمد هشت سال احمدي نژاد از اين 31 سال، بيش از 57 درصد بوده است. يعني 57 درصد درآمدهاي نفتي کشوردر دو دولت احمدي نژاد تجميع شده است. کل درآمد هاي سه دولت قبلي روي هم برابر 59/432 ميليارد دلار بوده، يعني شش دولت موسوي، هاشمي و خاتمي روي هم تنها نزديک به 75 درصد دو دولت احمدي نژاد، درآمد هاي نفتي داشتند. هواداران دولت با استدلال افزايش تورم، اين موضوع را توجيه مي کنند، اين درحالي است که تورم در حوزه يورو طي اين سال ها کمتر به بيش از دو درصد رسيده است. يعني خود دلار مي تواند در اين مقايسه معيار مناسبي باشد. با وجود افزايش چشم گير درآمد هاي نفتي طي سال هاي دولت هاي نهم و دهم، مردم با مشکلات اقتصادي عديده اي مواجه بودند که به جز دولت (و حتي در مواردي خود دولت) همگان به آن اذعان دارند و براي همه روشن است. حال سوال اينجاست که چه کسي بايد پاسخگوي حيف وميل درآمدهاي عظيم نفتي طي اين هشت سال باشد که نه تنها به بهترشدن معيشت مردم کمکي نکرد، بلکه اوضاع را به آنچه همه در جريان آن هستند تبديل کرد.

—————-

این مطلب در روزنامه شرق مورخ 29 اردیبهشت 1392 در صفحه 4 منتشر شد

ضرب نفرت در ضربان احساس/یا: حمله بانگ انتقام، به صف آخر آدم

۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۲ 1 دیدگاه

اين مثلث تيره روزي ما است. روزگاري كه شايد آخرين اميد به آن، سيم آخر روابط انساني بود. روابطي كه قاعدتا نبايد روي اين مثلث سوار مي‌شدند، اما شدند و در آن دست و پا مي‌زنند.

 

يك وقت هـ الف.سايه ترانه مي‌سرود و خواننده‌ها هم مي‌خواندند. يك وقتي هم مشيري در فراق مي‌سرود: « بی‌تو، مهتاب‌ شبی، باز از آن کوچه گذشتم/ همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم/ شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم/ شدم آن عاشق دیوانه که بودم/ در نهانخانة جانم، گل یاد تو درخشید/ باغ صد خاطره خندید…» يا حسين منزوي سروده بود: «من و تو آن دو خطیم آری موازیان به ناچاری/ که هر دو باورمان ز آغاز به یکدگر نرسیدن بود..»

و حالا:

يك روز قشنگ آفتابي با هواي خنك بهاري- يك روز قشنگ تابستاني، شايد يك غروب عميق پاييزي يا يك صبح سفيد زمستاني؛ هيچ فرقي ندارد، تهران، اصفهان، تبريز، مشهد و… بازهم فرقي ندارد. كدام اتوبان، كدام خانه، كدام مترو، كدام اتوبوس… اينها  با هم فرقي ندارند.

هركجا باشد، هر كجا باشيم، مي‌توانيم «نت‌هاي نفرت»* را در كوتاه‌ترين زمان داشته باشيم. در هر پمپ بنزيني سي‌دي‌هايش را مي‌فروشند، دست هر پسر بچه و دختر بچه‌اي پليري است كه داخلش چند مگابايت، شايد چند گيگا بايت نت نفرت ذخيره شده است.

پرايد سفيد، با فنرهاي خوابيده، دور تا دور پرايد را اسپورت كرده، رينگ‌هاي اسپورت با توردوزي قرمز و مشكي، شايد از آينه هم يك عروسك آويزان باشد و يك گل سرخ خشكيده روي داشبورد. صداي باند‌ها آنقدر زياد است كه گمان مي‌كني تا چند ثانيه ديگر قطعات ماشين مضمحل مي‌شود؛ مي‌خواند و اگر «گوبس-گوبس» هاي مكرر بگذارد، مي‌شنوي كه جواني مي‌خواند: «هر چي راجع بهت فكر مي‌كردم شد نقش برآب- آواره آمارات بدجوره پخشه الان- کاری کردی که حتی زندگی سخته شه برام… / بگو بینم کی تو زندگیت پر نقشه الان ؟…»

پسرك كه در صندلي راننده فرو رفته و به زحمت سرش كه آن هم زير كلاه گپ پنهان است مشخص مي‌شود، پك عميقي به سيگار مي‌زند و بعد… چراغ سبز مي‌شود؛ بعد از اين چراغ، به هر جا كه برود، اين نت‌ها كه حامل اين مفاهيم هستند همراهش مي‌شوند «آوارگي، نفرت، شكست‌خوردگي و…»

اين روزهاي ما است، اين شب‌هاي ما است. اين روزها و شب‌هاي دهه شصتي‌ها است و خدا به داد دهه هفتادي‌ها برسد. اين موزيك‌ها كه همه‌شان يا درگير «تراول چك و مايه‌دار بودن يار» با اصطلاح «داف» و يا درگير «مدل ماشين بنز و…» در آغاز آشنايي و بعد «خيانت و تك پر نبودن، بي‌وفايي و بي‌لياقت بودن» در هنگام آشنايي و در پايان «نفرين و ناله، آرزوي سرنوشت سياه، بدبختي و..» است.

همين‌ها دارد ادبيات غالب دو نسل جديد‌ مي‌شود و اگر بگوييد نه؛ بياييد با هم سري به صفحات طرفداران اينها، سري به سايت‌هاي پخش موزيك و سري حتي به سي‌دي‌فروش‌هاي دوره گرد پمپ‌بنزين‌ها و… بزنيم.

سوال: كجا دارد غالب مي‌شود؟

پاسخ: در صف آخر روابط انساني، جايي كه ماجرا ديگر خيلي خاص مي‌شود، جايي كه هميشه نقطه اميد بوده و اگر از آن سوي ماجرا نگاه كنيم، جايي كه قراراست طبق تعليمات سنتي جامعه‌شناسان، بستر جامعه بشود، بستري كه هيچ‌وقت شكل نمي‌گيرد.

كارشناسان در گفت‌وگو با خبرنگاران دنياي اقتصاد مي‌گويند: زندگي‌ها به سمت فردگرايي مي‌رود، هنر از دايره نخبه‌ها خارج شده، اينها محصول تالمات اشخاص در جامعه است كه به شكل ترانه‌هاي رپ بروز و ظهور مي‌يابد.

موسيقي زيرزميني رپ اگر در تمام دنيا به اعتراضات اجتماعي و… طبق  يكي از نوشته‌هاي همين پرونده مي‌پردازد، به ايران كه رسيده به نفرين و ناله و مسائل مبتذل مي‌پردازد.

زيرزميني بودنش هم محرك مي‌شود كه سراغش بروند. سراغش مي‌روند و انگار همذات‌پنداري مي‌كنند. قبح نفرين كردن، قبح حسادت، قبح انتقام وقتي جمعي در پي آن باشند مي‌ريزد. ديگر آن هنجارهاي اخلاق مردانگي و… از بين مي‌رود و…

 شخصي متولد مي‌شود:

نوزاد ناقص الخلقه ما، از يك طرف سريال‌هاي زرد ماهواره‌ها را تماشا مي‌كند كه در آنها انگار هيچ‌كس كاري جز عشق و عاشقي ندارد، عشق در  سطحي‌ترين تعريفش اولويت اول مي‌شود و اين اولويت اول، همه هنجارها و اخلاق‌هاي ديگر را دربرمي‌گيرد.

از طرف ديگر، تعريف مدرن از زندگي در تقابل با تعصب، مالكيت و… قرار مي‌گيرد.

اين دو ضلع روي قاعده مسائل عديده اقتصادي، بيكاري، فارغ‌التحصيلان بيكار و آرزوهاي بلند كه نصب شوند مثلث ما را تكميل مي‌كنند.

و رنگ مي‌زنيم اين مثلث را؛ با نت‌هاي نفرت پاپ و رپ و با گل‌هاي ترانه‌هاي پر از عقده و انتقام.

اين مثلث تيره روزي ما است. روزگاري كه شايد آخرين اميد به آن، سيم آخر روابط انساني بود. روابطي كه قاعدتا نبايد روي اين مثلث سوار مي‌شدند، اما شدند و در آن دست و پا مي‌زنند.

و پسرها(یا دخترها) ي افسرده پرايد سوار (چه فرق دارد، ماكسيما، پورش و… ؟) كه گوش مي‌دهند. انگار انتقام و عقده را در ضربان احساس ضرب مي‌كنند و ديوي تصاعدي بالا مي‌رود.

منصف باشیم، در یکی از گفتگوها یکی از خوانندگان مشهور خوب می گوید که چیزی را که می خواند مردم دوست دارند.

نه شعر و نه صدای کسی اینجا مقصر نیست. شاید گوش های ما عادت به شنیدن صیحه وحشتناک انتقام و نفرت کردند. گوش های ما هم مقصرند، گوش هایی که طرفدار می شوند و حالا، ترانه سرایی که مجبور است برای این گوش ها بسراید. خواننده ای که صدای لطیفش که شعر ابتهاج را می خواند دیگر طرفدار ندارد، چه بخواند غیر از نفرت که پر طرفدار شده؟

آقای دکتر، خانوم دکتر به ما می گویند: ساز آنها کوک نیست؛ این قبول، اما گوش ما مگر کوک است؟ گوش ما هم اگر کوک بود، افسون صدای خش داری که نفرت را نعره می زد نمی شد.

شاید جای کوک کردن ساز و تلطیف کردن آن ترانه، باید گوش ها را یکبار دیگر کوک کنیم و باز بشنویم. از صدای زیبایی که ترانه ای قشنگ را  می خواند و باز، آن صف آخر انسانی را احیا کنیم. آن صف آخر را که در آن فقط آدم می ماند.

اين يك پرونده است، درباره مثلث تیره روزی نسل ما و بعد ما، درباره اين حسرت‌ها و اين نفرت‌ها. همكاران ما با جامعه‌شناسان، كارشناسان ارتباطات، جرم‌شناسان و… حتي با هنرمندان و خوانندگان توليدكننده اين آثار گفت‌وگو كردند، تا مشخص شود اين مثلث‌هاي عجيب و غريب از كجا نشات گرفتند. قصه مرغ و تخم مرغ است انگار، اما آنجا كه توليدكنندگان مي‌گويند چيزي را خواندند كه مخاطب خواسته، آنجا كه تعداد طرفداران اين آثار مشخص مي‌شود، موضوع كمي حل مي‌شود.

ترانه‌هاي نفرت از قديم بوده‌اند، اما چرا امروز اقبال به آنها بيشتر است؟ اين اصل سوال ما است و اين پرونده پاسخي كوچك به آن.

*اگر بگوییم واسوخت صدای اعتراض اهل ادب بلند می شود، اگر بگوییم رپ، صدای رپرهای متعهد می آید، اگر بگوییم پاپ، طبیعتا عده ای دیگر شکایت می کنند، پس بگذارید بگوییم «نت نفرت» از همین ها که چیزی غیر از نفرت ندارند، چیزی جز انتقام و چیزی جز سیاهی

—————-

این ورودی پرونده «نت نفرت» در ضمیمه آخر هفته دنیای اقتصادی مورخ 26 اردیبهشت 1392 با کمی تغییرات بود