با کافران هم کیش

۳ مرداد ۱۳۹۲ بدون دیدگاه

بهترین دزدگیر را خبره ترین دزد می‌تواند بسازد، البته ممکن است یک قفل ساز خوب هم با مطالعه روی شیوه‌های کار دزدان قفل خوبی درست کند، اما بی شک یک دزد عالی می‌تواند یک دزدگیر خوب هم درست کند، چون راه‌های دزدی را خوب بلد است.

دو ضرب المثل «بسوزه پدر تجربه» و «نخوردیم نون گندم؛ دیدم که دست مردم» در روزگار ما کاربردی شده است. کدام روزگار؛ روزگاری که آدم‌ها خوب راه و رسم «بد کردن» را بلد هستند.

یک نگاهی به متن گفت‌وگوهای روزانه مان بیندازیم، جنسیت که حرف اول را می‌زد؛ جنسیت هم در کلام کسانی حرف اول را می‌زند که خود مخالف سرسخت نگاه جنسیتی هستند. زنان می‌گویند مردان بد شدند و مردان می‌گویند زنان بد شدند.  اگر مردی از متعهد بودن زن‌های گذشته بگوید، سریع زن‌ها پاسخ خواهند داد«مگر شما از مردان قدیم هستید که زن قدیمی هم می‌خواهید» و این چرخه شبیه دایره منحوص فقر در اقتصاد مدام تکرار می‌شود.

مردم بد شدند، این هم قبول، اما این مردم چه کسانی هستند؟ این کلیشه است، اما خب راست که هست.

مردی که زن را به خیانت متهم می‌کند از کجا این همه راه و رسم خیانت را خوب بلد است؟  از آن طرف هم زنی که مرد را به خیانت متهم می‌کند از کجا به این خوبی می‌داند هم جنسانش از کجا خیانت را شروع می‌کنند؟

برسیم به همین تیتر کوتاه «کافر همه را به کیش خود پندارد» هرکه با تجربه تر باشد، بهتر و سریع تر می‌تواند بوی خیانت را حس کند.

همه خوب بلد هستند مسئله را هی، تند و تند تکرار کنند و مثل این سریال‌های آبگوشتی، یک موضوع را از هزار و یک زاویه ببینند، اما هیچ کس اینجا اهل حل مسئله نیست . پر‌بیراه هم نیست؛ برای حل کردن هر مسئله ای اول باید پذیرفت مسئله ای هست، چه کسی شجاعتش را دارد که بگوید یکی از آن مسئله‌ها خودش است؟

هیچ کس قبول نمی کند و این می‌شود که چیزی هم حل نمی‌شود.

مرد دوست دارد در خیابان انواع و اقسام هرزگی‌ها را بکند، با هزار و یک زن ارتباط (از این جدیدها که برای سرپوش گذاشتن روی بولهوسی‌ها بهشان می‌گویند سوشال فرند، اسم خارجی هم رویش گذاشتند) داشته باشد،آن وقت زنش در خانه همیشه سینی چای به دست و قرمه سبزی روی گاز آماده سرویس باشد،

بدبختی هم آنجاست که این زن لیسانس هم دارد، از توی پستو آورده نشده، ماهواره دیده، روزنامه خوانده، کتاب خوانده و …

همه اش هم این طرفی نیست. آن طرف ماجرا هم زن روی ده تا از این به قول خودشان «کیس»‌ها سرمایه گذاری کرده و چون خودش خوب راه‌و‌رسم تخم مرغ چیدن را بلد است، مدام نگران است که خودش هم تخم مرغی باشد در سبد مرد.

این طور می‌شود که در خصوصی ترین روابط، شک و تردید، سطران این نگاه بیمار هر روز بیشتر و بیشتر ریشه می‌گیرد و آنجا که باید محل اعتماد و آرامش باشد، می‌شود جایی شبیه خانه آن فیلم معروف «آقا و خانم اسمیت»

بزنید همدیگر را بکشید، حالا همیشه هم که کشتن با چاقو و ساطور نیست، بزنید احساس همدیگر را بکشید، بزنید شخصیت همدیگر را بکشید… بدتر از همه، خودکشی کنید، آنجا که سهم و حق مسلم زندگی تان، یعنی اعتماد را می‌کشید و روزها و شب‌ها را در بی اعتمادی و اضطراب «رو دست» خوردن، یا در رقابت فرسایشی «زرنگی» هدر می‌دهید.

اگر نه قاتل هستید و نه اهل خودکشی، یک جا شجاعانه پایتان را بگذارید رو محیط این دایره منحوص، آدم‌های مشکوک و زخم خورده، مارگزیده هایی که چشمشان فقط مار می‌بیند را از دورتان بیرون کنید و یک زندگی جدید آغاز کنید. می‌شود حق مسلم را از زندگی پس گرفت،

درست است که تغییر جهان خیلی غیر ممکن به نظر می‌رسد، اما در دنیایی که در آن دو نفر هست، می‌شود دنیا را جور دیگری ساخت.

*****

منتشر شده در روزنامه قانون

یکبار بفهم و ندید بگیر

۳۱ تیر ۱۳۹۲ 1 دیدگاه
تا همین حالا یک لقمه هم نتوانستم از آن غذاهایش بخورم. چربی را میریزد در ظرف و بدون هر گونه افزودنی، یک بوی بدی هم دارد، بعد هم چندتا گوجه می اندازد داخل، میگوید «آبگوشت» درست کردم! همیشه هم اصرار می کند که بخور، الان دو سالی هم هست که عذر می اورم که زخم معده دارم، الان خوردم و… هم او میداند من دوست ندارم، هم من میدانم که می داند میخواهم بالا بیاورم از بوی غذایش.
با این همه اگر یک شبی یک هتل برای شام دعوت شوم، ممکن است نروم، اما دیدن «نورالله» میروم. این را هم که بنویسم چاپ شود حتما برایش می برم. کم سواد است و 50 سال را باید رد کرده باشد، حالا وصف قیافه و … اش را بگذاریم برای بعد، بیایید درباره خودش حرف بزنیم.
نورالله نه سواد دارد، نه دانشگاه رفته، نه کتاب می خواند، تلوزیون هم ندارد، یک رادیو دارد، همین. اما یک چیزی هم دارد که بچه ها خیلی دوستش دارند. باغبان و نگهبان طور پارکی است در یکی از محله های تهران.
نه چمن های پارک خشک شده، نه گل ها از بین رفتند، نه اتفاق خاصی افتاده و این همه در حالی اتفاق نیافتاده که نورالله نه سوتی میزند، نه بچه ای دعوا می کند، نه از آن کلاه ها سرش می گذارد که بعدش داد بزند «بیا بیرون تو چمن نرو بچه…»
رمزش را هم نمی گوید. یکبار که دیدمش و با نورالله حرف زدم شیفته اش شدم، یک موی کله کچلش می ارزد به صدتا از این آدم پر تمطراق کافه نشین(حالا بر نخوردها، بعضی ها را عرض کردم) خوبی اش هم این است که «میفهمد» فقط همین.
حالا بگویید «مگر فهمیدن انقدر مهم است؟» بله که مهم است. خیلی ها هستند نمی فهمند. مثلا یک روز گرم تابستان، دلتان از عالم و آدم بگیرد، گرم هم باشد، بعد یک پارکی هم باشد، درخت زبان گنجشک بزرگی هم باشد و چمنی مرطوب، آن طرف تر هم یک استخر آب باشد با فواره که باد بزند دانه های ریز آب را بکوبد روی پوست داغ شما، شما جرات دارید بروید داخل یکی از این پارک ها و حالا یک ذره هم پایتان را داخل چمن بگذارید؟
یک دفعه یک سوتی میزند که برق از سرتان می پرد و بعد باغبان بداخلاق داد میزند «تو چمن نرو … بیا بیرون….» حالا همین را داشته باشید، بروید پارک نورالله، یکبار برای خودم اتفاق افتاد و همین شد واسطه آشنایی با نورالله، بعدا دیدم برای بقیه هم اتفاق افتاد.
نیم خیز شده بودم روی چمن، آنهم خلاف قانون! خلاف کرده بودم اصلا، 30 سالم دارد می شود در این شهر، حقم نیست بعد 30 سال یکبار که دارم از دنیا خسته می شوم یک قانون ریز را هم بشکنم؟ نور الله(که آن وقت ها نمیشناختمش) که نزدیک شد، خودم را آماده کردم که چیزی بگوید. وقتی رسید کنار چمن، آرام از راه باریکه ای که با سنگ درست کرده بود نزدیک شد، میخواست ببینم پایش را روی چمن نمی گذارد، اصلا خجالت کشیدم از نور الله. بعد که رسید با آن لهجه اش که نفهمیدم ترکی است یا اصفهانی، گفت«داغ شده… اون سیگارو که میکشی درد و غصه تو کم میکنه؟» بعد یک لبخند زد، هیچ جوابی ندادم، وقتی رفت، از قانون شکنی ام هم خجالت کشیدم و بیرون آمدم.
اما بازهم پیش نورالله رفتم، دیدم که چندبار دیگر،؛ دیگرانیی مثل من کردند و نورالله از آن سوت های وحشتناک نمی زد. انگاری که می فهمد طرف اینکاره نیست، چارپا نیست که چمن ها را بخورد. حالا از بدحادثه پناه آورده از دست آدم های دنیا این گوشه، یکبار را ندید می گیرد.
همیشه هم این نیست که همه چیز را ببینی و عمل هم بکنی، یک جاهایی یک ندیدن، یک دنیا می ارزد. مثلا فکر کن در آن وضع، یک باغبان بداخلاقی هم باشد، گرما از این طرف، یک سری آدم عجیب که اذیتت کردند از آن طرف، فشار روزگار از بالا، از این ور هم یک دفعه باغبان با آن سوتش بیاید و منفجرت کند و باقی روزت را هم نابود کند، یک وقت هم به تور نورالله بخوری … که تازه گپ هم بزند. حالا شاید بعدا از مرام نورالله بازهم چیزی بنویسم، همین قدر هم امروز باشد که چقدر مهم است، وقتی از همه دنیا خسته ای، یک غریبه(حالا کت شلوار هم نداشت، پولدار هم نبود، خوشگل و تناز هم نبود، عیب ندارد) بفهمد چه حالی دارد، یک آپشنی برایت قائل شود، مثلا داخل چمن رفتن را ندید بگیرد.
******
از سري «آدم‌هاي خوب» منتشر شده در روزنامه آفتاب يزد

هیچ کس به آقای راننده مدال نمی دهد!

۲۹ تیر ۱۳۹۲ 1 دیدگاه

روزهای گرمی است، تا دلت بخواهید در این روزهای «40 درجه ای» خیابان ها جای بوق زدن ها، فحش دادن ها و گه-گاهی دست به یقه شدن هاست.

آدم می خواهد یک جاهایی از در اینکه در پایتخت کشوری به نام ایران زندگی میکند تردید کند، خاصه آنکه پز فرهنگ و تمدن 3-4 هزار ساله هم داریم و با این حال نمی دانم چرا اکثرا فکر می کنند بوق ممتد کار دنده هوایی را می کند و هنوز هم باید اختلافات را به شیوه سیار موجودات زنده به جز انسان، با مشت و لگد حل کرد!

اما در همین خیابان ها یک اتفاقات نادری هم می افتد. اجازه بدهید اول یک صحنه مکرر را بازسازی کنیم، حتما شما هم در جریان هستید:

ترافیک سنگین در سربالایی یکی از اتوبان های تهران، سر ظهر، زیر آفتاب 40 درجه. ترافیک کمی تکان می خورد، لاین سمت راست به آرامی حرکت می کند، اما لاین سمت چپ توقف کرده، به ثانیه نمی کشد که بوق های ممتد پشت سر لاین سمت چپ که بی حرکت مانده شروع می شود.

ماجرا مشخص است، یک خانم پشت رل یک خودرو نشسته و هر بار که می خواهد حرکتش را شروع کند، کمی عقب تر می آید، تا اینکه سپر عقبش به سپر جلوی ماشین عقیبی می خورد. دستی را کشیده و اعصابش خرد شده. کناری ها که رد می شوند می گویند: «تمرز وسطی»، «ماشین لباس شویی نیستا»، «فرمونو محکم بچسب در نره» و… یعنی ممکن نیست یک آقا هم همچین مشکلی داشته باشد؟

و اما در همین صحنه یک رفتار دیگر را ببینید، چند روز قبل بود که از اتوبان نیایش سر ظهر از خروجی میدان سرو بالا رفتم، دو لاین بیشتر ندارد این خروجی و به شدت هم شیب تندی دارد، راستش آنها که سال هاست راننده هستند هم در این آفتاب و این کلافگی اینجا کم می آورند، ماشین که از فولاد است داغ می کند، چه رسد به آدمیزاد!

یک دفعه همین صحنه بالایی اتفاق افتاد، منتظر بودم که اصطلاحا «تکه» ها را بشنوم، منتظر بودم که چند جوان موتور سوار زخم زبانی بزنند و… زن پشت یکی از این ماشین چینی ها بود، ماشین هم اتومات نبود دنده ای بود و نمی توانست نیم کلاچ کند. آمد و آمد تا سپرش خورد به سپر ماشین عقبی، ماشین عقبی هم که پیکان کار سبز بود، گفتم حالا که کسی چیزی نگفته، قطعا راننده تاکسی یک درشتی خواهد گفت، یک دفعه اما همه چیز عوض شد!

راننده تاکسی را دیدم که با آرامش از پشت رل خودرو تکان نخورد، حتی به شیوه خیلی ها پیاده هم نشد و کنار پنجره زن نرفت که آموزش رانندگی به او بدهد.

مرد 50 ساله پیاده شد، پشت ماشین خودش رفت که حالا شده بود تکیه گاه ماشین زن، بعد با دستش به سایر ماشین ها علامت داد که از لاین دیگری بروند، من که رسیدم به پاک نژاد(بعد خروجی) در آینه دیدم که خیلی زود زن توانست راه بیافتد و بعد به نشانه تشکر و احترام با دستش از راننده تاکسی تشکر کرد و هر دو راه افتادند.

پشت چراغ قرمز میدان سرو راننده تاکسی هم با یک خودرو اختلاف کنار من ایستاد، دزدکی دید میزدمش، عرق شر شر از موهای جو گندمی اش روی صورت آفتاب سوخته اش می دوید، خیلی خسته بود، خسته خسته. خیلی ها ترجیح می دهند این خستگی را با چند فحش دادند، یک تکه انداختن، تحقیر کردن(مثلا همین زن ظاهرا پولدار و شیک پشت رل یک ماشین گرانتر) خالی کنند، عقده گشایی کنند.

اما راننده تاکسی 50 ساله این کار را نکرد، حتی انتظار تشکر هم نداشت، اگر دنبال تشکر بود، مثل خیلی از این هم جنسان ما، یک دفعه سوپر من بازی در می اورد، اما انگار در خیابان های تهران یاد گرفته بود که راه حل کردن مشکلات چیست، خودش و زن و آن همه راننده پشت سری را از یک اعصاب خوردی در ظهر گرم تهران نجات داد.

اعصاب خوردی که داشتیم، همه می توانستیم به او فحش بدهیم، اما حالا که نگذاشته اعصاب کسی خورد شود، کسی به او مدال «شهروندی» خواهد داد؟

————

از سری «آدم های خوب» منتشر شده در روزنامه آفتاب یزد