چه کسی پاسخگوست؛ جواب کاغذ پاره ها را نمی دهید؟

۲۸ تیر ۱۳۹۲ بدون دیدگاه

کسی که در سال 1392 در انتخابات گفت «احمدی نژاد ما را دیوانه کرده» همان کسی است که در سال 1384، به احمدی نژاد در مجل گفته بود شما از خود مایی، همان رئیس مجلس هفتمی که در سال 1383 قانون تثبیت قیمت ها را تصویب و آن را هدیه مجلس به مردم عنوان کرد.

حداد عادلی که یکسال بعد و با روی کار آمدن احمدی نژاد، تمام تلاش خود را در مجلس کرد تا تحول اقتصادی و هدفمندی یارانه ها، که صد در صد مقابل طرح تصویب قیمت ها بود به تصویب برسد. این عجب که در سال 83، تثبیت قیمت ها(عدم افزایش قیمت سوخت و…) هدیه مجلس به مردم بود و از سال 84 به بعد، گران کردن قیمت ها و برداشتن یارانه ها، خدمت به مردم!

اصولگرایان حامی احمدی نژاد در سال 83 که تصویب‌کنندگان قانون تثبیت قیمت کالاهای اساسی در مجلس هفتم به شمار می رفتند، استدلال می‌کردند که افزایش قیمت بنزین و سایر حامل‌های انرژی نقش مهمی در افزایش نرخ تورم دارد و با تثبیت قیمت کالاهای اساسی می‌توان نرخ تورم را نیز کنترل کرد.

این روزها که احمد توکلی دیگر حامی احمدی نژاد در سال 84، در انتقاد به فضای بسته رسانه ای لب به سخن و اعتراض می گشاید، این روزها که احمد توکلی در اعتراض بعه فضای فیلترینگ (پس از فیلتر شدن سایت الف) بیانیه صادر می کند، شاید آن اظهارات واپسین روز تیرماه سال 1385 را از یاد برده، همانکه در مجلس شورای اسلامی به پس از آنکه دولت به دادستانی برای برخورد با رسانه ها نامه داده بود، از دولت خواسته بود از حقوق خود(!) دفاع کند و در برخورد با مطبوعات سماجت بیشتری نشان دهد(روزنامه همشهری، مورخ 1 شهریور 1385، صفحه 23)

چه کسی باید محاکمه شود؟

طنزهای جالبی هم در روزگار ما هست، اینکه شهرام جزایری با اتهام برداشت 8/3(3ممیز8) میلیارد تومان از مصادیق فساد در دولت اصلاحات بود، اما مقصر اختلاس 3 هزار میلیارد تومانی شرکت امیرمنصور آریا و اختلاس های ریز و درشت دیگر، مقصر رشد و شکل گیری اشخاصی نظیر آقایان «ز»، «ب-ز»، «هـ» و… به هیچ عنوان دولت خدمتگزار نبوده است!

متهمان اختلاس سه هزار میلیاردی در دادگاه نظیر فاضل خداداد(که متهم به اختلاس 124 میلیاردی از بانک صادرات در سال 1374 اعدام شد) به اخلال در نظم اقتصادی کشور شدند.

اگر این ارقام سبب اخلال در نظم اقتصادی کشور شده است، آیا کسانی که با یک تصمیم یا سخنرانی، آینده کشور را دگرگون کردند نیز باید در برابر تصمیمات و اظهارات خود پاسخگو باشند؟

بهمنی و حسینی پاسخگو داروهای گران هستند؟

آقایان محمود بهمنی و شمس الدین حسینی، به عنوان رئیس بانک مرکزی و دیگری به عنوان وزیر اقتصاد دولت، قطعا بیشترین نقش در اداره بازار ارز و سکه را داشتند و اگر نقشی نداشتند، قاعدتا نباید مسئولیتی میپذیرفتند.

طی کمتر از 4 سال، نرخ برابری دلار و ریال تقریبا 4 برابر افزایش یافت، به بیانی قیمت دلار از حدود هزار تومان به حدود 4 هزار تومان رسید. حجم بزرگی از سرمایه ها در این بازار سرمایه گذاری شدند و عده زیادی خانه خراب و از دیگر سو، عده کمی یک شبه ره صد ساله رفتند و از محل این تغییرات ناگهانی به ثروت های افسانه ای دست یافتند.

محمود بهمنی با بهانه کنترل بازار سکه، که کالایی ضروری به شمار نمی رود و اسباب سفته بازی برخی از سرمایه گذاران آماتور در کشور بود، سرمایه های کشور را صرف خرید و واردات طلا کرده و آن را به سکه تبدیل و به مردم با قیمت پایین تری فروخت.

این حراج سکه از محل واردات 60 تن طلا که ارزش آن در پایان سال 90(دو سال قبل) به نزدیک 6 هزار میلیارد تومان برآورد شد، برای بازیگری بانک مرکزی در بازاری بود که ضروری هم به نظر نمی رسید(روزنامه شرق، هزینه ۶ و نیم هزار میلیاردی بانک مرکزی برای بازیگری در بازار سکه، مورخ 4 اسفند 1390، صفحه 4، نگارنده)

این خروج ذخایر و ارز از کشور در سال 90 در حالی بود که همان زمان، تعداد زیادی مطلب در فضای رسانه ای کشور منتشر شد که ماحصل همه آنها این بود که در فضای تحریم و تغییرات شدید قیمت ارز، دولت نباید در خروج ارز از کشور شتاب زده عمل کند.

دولتی که در سال 90 مبالغ کلانی را برای خرید طلا و ضرب سکه هزینه کرد، در سال 91 و 92 برای خرید دارو ارز در اختیار نداشت و ناگزیر فضای فعلی رقم خورد.

حال سوال اینجاست که ایا بهمنی و حسینی، که در آن زمان پای تصمیمات خود ایستاده و منتقدان را به عدم آگاهی از فضا متهم می کردند، ایا اکنون پاسخگوی بازار دارو و نبود ارز لازم برای واردات ضروری هستند؟

آمارهای نامشخص و شکایت های قضایی

در دوره دولت های نهم و دهم، انتشار آمارهای اقتصادی، به خصوص در بخش شاخص های قیمت و صنعت عملا متوقف شد، به طوری که در سال 1390، بانک مرکزی عملا دیگر اطلاعات بروزی را منتشر نکرد و همین حالا بروز ترین آمارها متعلق به 2 تا 3 سال گذشته هستند.

انتقال مرجع ارایه آمار از بانک مرکزی به مرکز آمار و سایت ناکارآمد مرکز آمار نیز خود به مشکلی دیگر بدل شد، در چنین فضایی عملا نقد دولت غیر ممکن شد و دست دولت برای انبوه شکایت های قضایی از اصحاب رسانه باز شد.

افزایش شکاف طبقاتی

در سال 2012 بنا به آمار سازمان ملل، ضریب جینی در ایران به رقم ۰/۵۸ (0ممیز58) رسیده‌است. ضریب جینی از سال ۱۳۸۳ و پس از روی کار آمدن دولت احمدی نژاد پیاپی افزایش یافته‌است. ضریب جینی که میان ۰ تا ۱ تعیین می‌شود، نشاندهنده چگونگی توزیع ثروت میان شهروندان در یک کشور است. بالا بودن این ضریب نابرابر بودن توزیع سرمایه و درآمد را نشان می‌دهد. در سال ۲۰۰۸ ایران رتبه ۸۸ را از لحاظ برابری ثروت میان کشورها کسب کرد.گزارش نظارتی برنامه چهارم توسعه در دوسال اول نیز افزایش شکاف طبقاتی را تایید کرد.

آمارهای اعلام شده توسط دولت احمدی نژاد با آمارهای اعلام شده توسط سازمان ملل و کارشناسان مستقل مغایرت داشته و مدعی بهبود وضعیت شکاف طبقاتی در ایران است.

با وجود ادعای دولت مبنی بر بهبود وضعیت درآمدی مردم (که توسط سازمان ملل و کارشناسان مستقل رد شده‌است) وزارت رفاه و تامین اجتماعی دولت احمدی نژاد از اعلام خط فقر در کشور خود داری کرد. مصری ئزیر وقت دولت احمدی نژاد و نماینده فعلی مجلس شورای اسلامی، در پاسخ به سوال خبرنگاران گفت:«اعلام خط فقر به چه درد می‌خورد؟!

 

فساد مالی از نظر جهانی

بر اساس اطلاعات موسسه شفافیت بین‌المللی، فساد مالی در ایران در دوره دولت احمدی نژاد نسبت به سایر کشورها افزایش پیدا کرد بطوریکه رتبه ایران از لحاظ شفایت مالی از رتبه 93 در سال 2005 به رتبه 141 در میان فاسدترین کشورهای جهان سال 2008 رسید

فرصت سوزی نفت گران

دوران دولت نهم و بخشی از دولت دهم  با دوره نفت گران همزمان شده بود، به طوری که دولت احمدی نژاد به تنهایی چندین برابر درآمد نفتی ایران را از زمان کشف نفت در ایران تاکنون ازآن خود کرده است، با این حال با خروج گسترده ارز از کشور برای واردات اقلامی که بسیاری از آنها در کشور تولید می شدند(نظیر برنج و گندم) از یک سو باعث نابودی کشاورزی کشور و از دیگر سو سبب خروج انبوه دلارهای نفتی از کشور شد.

بخش عمده دیگر ارز وارد شده به کشور از محل فروش نفت گران قیمت نیز صرف واردات گسترده خودروهای لوکس شد که عملا به قشر نوکیسه خاصی تعلق داشت.

با وجود درآمدهای هنگفت نفت، خبری از رشد در بخش های صنعتی یا کشاورزی نیست، چراکه آماری در این خصوص از سوی مراجع قدیمی اعلام نمی شود.

بیکاریهای گسترده و تبدیل شدن به بهانه های سیاسی

با تحریم های گسترده خارجی که ناشی از عملکرد دیپلماتیک دولت احمدی نژاد بود، صنعت خودرو نیز به موضوع تحریم ها اضافه شد، این زمانی اهمیت میابد که بخش عمده ای از جمعیت شاغل کشور به طور مستقیم و غیر مستقیم در این صنعت مشغول به کار بودند. در ماه های اخیر تولید خودروسازان کشور بعضا بیش از 50 درصد نسبت به زمان مشابه سال قبل کاهش نشان داد، کاهش تولید خودروسازان به نوبه خود سبب بیکاری تعداد زیادی از افراد شاغل در این بخش شد.

به دلیا واردات انبوه، برخی از کارخانه های صنعتی کشور نیز به تعطیلی و ورشکستگی رسیدند که نتیجه آن برخی اعتراضات کارگران بود که بعدها مورد بهانه برخی رسانه های چپ قرار گرفت و مسائل سیاسی حاشیه ای را رقم زد.

این کارنامه دولت نهم و دهمی است که مدعی پاکدست ترین دولت تاریخ ایران است. عده زیادی از مردم در این دو دولت به خاطر بحران مسکن یکشبه خانه خراب شدند، برخی دیگر به خاطر تغییرات قیمت ارز و طلا سرمایه های خود را از دست دادند، بسیاری از مردم امروز به خاطر نبود ارز و عدم اختصاص ارز ارزان قیمت از سوی دولت برای واردات کالاهای ضروری(نظیر دارو و غلات) با انواع مشکلات دست به گریبان هستند.

تعطیلی کارخانه ها سبب ایجاد مشکلات عدیده معیشتی برای جوانان شده و به نوبه خود مشکلات اجتماعی بسیاری را دامن زده است. با تورم سالانه بیش از 30 درصدی، عملا یارانه های نقدی دیگر دردی از مردم به خصوص در شهرها دوا نمی کند.

با تمام اینها مسئولان دولتی که با تصمیمات خود این شرایط را رقم زدند، هنوز حتی یک عذرخواهی ساده از مردم نکردند، چه اینکه از عملکرد خود دفاع و به آن افتخار نیز می کنند. بعضا هم شرایط را به گردن تحریم ها می اندازند، این عجب که کسانی که اینطور تحریم ها را علت اصلی شرایط فعلی عنوان می کنند، همان هایی هستند که پیروی دکتر احمدی نژادی بودند که می گفت «قطعنامه و تحریم کاغذ پاره هستند» گذشته از مسئولان دولتی، اصولگرایانی که حالا اکثرا در مجلس جمع شدند، نسبت به احمدی نژاد انتقاد دارند، مگر نه اینکه حداد عادل در مجلس هفتم پشت تیربون مجلس احمدی نژاد را خودی توصیف و احمد توکلی از جحامیان اصلی وی بود؟

حال سوال اینجاست که اگر امیرمنصور آریا بابت 3 هزار میلیارد تومان اختلاس محکوم شده، اگر شهرام جزایری برای اختلاس 4 میلراد تومانی اکنون در زندان است، آیا مسئولانی که با تصمیمات و اظهارات خود که سبب صدور کاغذ پاره ها(قطعنامه ها و تحریم ها) شدند اکنون نباید پاسخگو باشند؟

چه کسی باید پاسخگوی انبوه جوانان بیکار، مشکلات اجتماعی، معیشتی، کمبود دارو و… در کشور باشد؟ آیا راهی برای پاسخگویی این مسئولان وجود دارد؟

راهنمایی، مشاوره و خاله خرسه

۲۸ تیر ۱۳۹۲ بدون دیدگاه
فرض کنید یک کوهنورد نابلد به دهاتی می‌رود و می‌خواهد برود بالای یک کوهی. حتما رسیدن به قله راه دارد، اما کوهنورد که نمی‌داند از کجا برود!
اول: رهگذری از آنجا می‌گذرد، کوهنورد می‌پرسد از کجا بروم؟ رهگذر هم راهی را نشان می‌دهد و کوهنورد راه کوه و رهگذر راه خودش را می‌گیرد و هر کدام یک طرفی می‌روند.
دوم: دوست کوهنورد هم می‌رسد و با هم مشورت می‌کنند و بالاخره از یک سمتی بالا می‌روند.
سوم: یک نفر محلی که هیچ وقت نتوانسته بالای کوه برسد می‌رسد و کوهنورد راه را از او می‌پرسد.
چهارم: یک نفر بلد که قبلا چند صد بار این کوه را بالا و پایین رفته می‌آید و راهی را نشان می‌دهد.
***
یک اصطلاحی هم در ایران باب شده می‌گویند «راهنمایی و مشاوره» حالا با واژه‌ها که ور نرویم، آخر مگر می‌شود «راهنما» و «مشاور» یکی باشند؟ در زندگی ما آدم‌هایی هستند از جنس اول، عابر هستند، ساکن نیستند، مستاجر روزهای ما هستند، مالک نیستند.
در مجتمع‌ها همیشه کسانی که مالک هستند نگران خط افتادن روی دیوار راه پله‌ها هستند، اما مستاجر که دلش برای راه پله‌ها نمی‌سوزد… ماندنی نیست اینجا، می‌رود، فوقش یک سلام علیکی دارد، با همسایه مالک که در چیزی به صورت بلند مدت منافع مشترک ندارد. مشاور هم شبیه این مستاجرها می‌ماند، ساعتش را گذاشته روی میز و گوش می‌کند به تو!یک سری هم از این دسته دومی‌ها هستند.
اصلا بگویید مشاورش رفیق هم باشد، نشسته جلوی تو و فنجان چایش را می‌خورد و گوش می‌دهد به حرف‌هایت. اینها سینما رفتن و سریال دیدن را هم دوست دارند و تو می‌شوی سینمای اختصاصی آنها، تازه می‌توانند قصه ات را هم عوض کنند.
شانس بیاوری از آن قدیمی‌ها باشند که دوست دارند آخر فیلم‌ها«هپی اند»داشته باشد، از این مدرن‌ها که باشند، دوست دارند ته فیلم تو را خیلی خاص ببندند بعد هم «خاص باشد؛ کوفت باشد» با «هپی» آخرش که کار ندارند، اصلا تهش هم باز ماند؛ چه بهتر… تو بخواهی به قله برسی، بدترین کار این است که با یک نفری همراه شوی که کت و بالش هم شکسته و یکبار هم نتوانسته صعود کند، خب آزموده را دوباره آزمودن خطاست… اگر قرار بود بتواند کسی را به قله برساند، اول خودش یکبار می‌رفت.
حالا بعضی‌ها هم افسارشان را می‌دهند دست همچین آدم‌هایی. بگذریم که اصلا آدم نباید افسار داشته باشد که دست کسی بدهد! آخر سر هم می‌رسیم به «راهنما» مشاور که می‌گویی در کار تو دخالت نمی‌کند، مشاور به تو کمک می‌کند همان راهی که می‌روی را مطمئن تر بروی.
انگار کنی ابزار است، همین کامپیوتری که من الان با آن می‌نویسم، فحش هم بنویسم می‌نویسد، شعر هم بنویسم می‌نویسد، کاری ندارد چه می‌نویسم، فهم و شعوری ندارد. اما یکی هم داریم راهنما، اشتباه بروی همراهت نمی‌شود، هر چه باشد با هم دارید از این کوه بالا می‌روید، مشاور نیست که آن پایین یک چیزی گفته باشد و برود، راه را اشتباه بروید، همراه شما خود راهنما هم سقوط می‌کند.
ذی‌نفع است، فیلم که تماشا نمی‌کند! خاله خرسه هم نیست که از سر خیر خواهی همراهت شود و از چاله به چاهت بیندازد. اینجا هم جا نمی‌شود که بیشتر از این راهنماهای خوب تعریف کنیم، اما راهنما، ذی‌نفع است و یکبار حداقل خودش به قله رسیده، این از همه چیز مهم‌تر است.
——–
منتشر شده در روزنامه قانون

جوانشیری که هم جوان است و هم شیر

۲۶ تیر ۱۳۹۲ بدون دیدگاه

بعد فکر کنی که برای آن 5-10 هزار تومان ویزیت اینطور می کند؟ مثلا با این تجربه و سن و سال، نمی تواند هر جور دیگری این پول را در بیاورد؟ آخر رئیس یک بیمارستان هم بوده، می تواند بنشیند خانه اش زیر باد کولر و حالا بازنگشستگی اش را بگذراند. من فکر می کنم جوانشیر با کارش زندگی می کند و با آدم هایی که دوستش دارند. دوستش ندارند از جنس مثلا خانوادگی که اجباری باشد یا ذاتا دوستش داشته باشند، از طرفی مثل رئیس و مرئوس و… هم نیست. جنس دوست داشتنشان فرق دارد، جوانشیر را دوست دارند، چون پرونده همه شان در ذهن جوانشیر بایگانی شده، از بچگی می شناسدشان، داستان همه شان را حفظ است، از مدرسه، دانشگاه، کار، عاشق شدن و… آمار همه را دارد و آن دیالوگ های قشنگ و شوخی های همیشگی.

 

آن محیط قرمز هنوز یادم هست، همه جا قرمز بود و در تب می سوختم، یک دفعه با آن قد و قامت کشیده آمد، شناختمش، همان بود که صدایش میزدم «جوان شیر» دستمال مرطوب را از روی پیشانی ام برداشت و با پشت دست پیشانی ام را لمس کرد. بعد دستش را برد سمت دستم، دو انگشت را روی نبضم گذاشت و بعد به آن ساعت مچی دور طلایی خیره شد. بعد گوشی را از کیفش در آورد و… بچه که مریض می شد زنگ می زدند، گوشی را خودش بر می داشت، نه منشی، حال بچه بود بود آن کیف سیاهش که شبیه کیف دکترهای کارتون ها بود را بر میداشت و میرفت سر تخت خواب مریض.

همیشه فکر می کردم که ترکیب «جوانشیر» یعنی چه، یعنی شیر جوان؟ مهربان است و بذله گو. اینها که گفتم، تعریف یک پزشک عمومی است در یک محله متوسط، مطبش با آن دیوارهای رنگ چوب و پارکت، سال های سال است، همان است که بود، یعنی من که ندیدم تغییری کند، با آن لوردراپه های بلند و میز چوبی بزرگ و تخت معاینه اش.

دکتر جوانشیر را همه در محل می شناسند، آشنای خیلی هاست و البته مهربان هم هست. همه ما را به اسم کوچک می شناسد، ما که عرض می کنم، خواهرها و خانواده و حتی بچه های اقوام درجه دوم ماست. فقط هم برای ما نیست، یک محله می شناسندش، احترامی دارد برای خودش آنجا.

شاید مطبش مثل مطب این دکترهای متخصص، خیلی شلوغ نباشد(که زمستان ها هم هست) شاید ویزیتش خدا تومن نباشد، شاید منشی با ناخن بلند نداشته باشد و … هزار شاید دیگر. اما همه به آن اسم کوچک خاص می شناسندش.

مرد حالا دیگر پیر شده، هر چه ما بزرگ تر شدیم، جوانشیر پیرتر شد، زیر گردنش چروک افتاده است، اما هنوز هم قد کشیده و لاغر دارد، با آن صورت مستطیلی و عینکش و چشم های طوسی رنگ. موهایش هم سفید شده، عقب می دهد، اما نمی دانم چرا، برای من هنوز هم بعد از سال ها وقتی زمستان سرما می خورم و پیشش می روم همان جوانشیر است.

تصورش شاید سخت باشد، اما در سومین دهه عمرم، هنوز هم دوست دارم سرما بخورم، تا مثل بچگی ها پیشش بروم و گلویم را تنگ کنم تا برایم «گواهی» بنویسد. انصافا هم همیشه اول می خندید و می رساند که می داند در حال وانمود کردن هستم، بعد می گفت برو دو روز هم استراحت کن. آمپول هم که می دید میترسیم، سریع نسخه را به کپسول تغییر می داد.

عادت خوب دکتر این بود که همه چیز را هم توضیح می داد، همیشه که سرماخوردگی نبود، مریضی های دیگر که پیش می آمد، توضیح می داد که علتش چه است و چطور خوب می شود. اگر یک وقت هم دکتر متخصص لازم بود، معرفی می کرد و تا آخر خوب شدن با مریض بود.

یک وقت هایی که موقع آمدن و رفتن به مطبش اهالی محل می بینندش، همه با محبت خاصی سلام و علیک می کنند و او هم همه را می شناسد.

همین می شود که او شده «جوانشیر» یک منطقه، پیر شده، موهایش سفید شده، دست هایش چروک شدند، اما هنوز هم جوانشیر ماست. نشان به آن نشان که خیلی ها را می شناسم طبیعتا از خانه های قدیمی شان رفتند، هر کدام یک گوشه این شهر هستند، اما به محض اولین عطسه زمستانی، راهی مطب «جوانشیر» می شوند و جوانشیر هم انصافا حواسش به مریض هایش هست.

بعد فکر کنی که برای آن 5-10 هزار تومان ویزیت اینطور می کند؟ مثلا با این تجربه و سن و سال، نمی تواند هر جور دیگری این پول را در بیاورد؟ آخر رئیس یک بیمارستان هم بوده، می تواند بنشیند خانه اش زیر باد کولر و حالا بازنگشستگی اش را بگذراند. من فکر می کنم جوانشیر با کارش زندگی می کند و با آدم هایی که دوستش دارند. دوستش ندارند از جنس مثلا خانوادگی که اجباری باشد یا ذاتا دوستش داشته باشند، از طرفی مثل رئیس و مرئوس و… هم نیست. جنس دوست داشتنشان فرق دارد، جوانشیر را دوست دارند، چون پرونده همه شان در ذهن جوانشیر بایگانی شده، از بچگی می شناسدشان، داستان همه شان را حفظ است، از مدرسه، دانشگاه، کار، عاشق شدن و… آمار همه را دارد و آن دیالوگ های قشنگ و شوخی های همیشگی.

میخندد و مریض هم به روی او میخندد. یک محله است و یک جوانشیر، دکتر خوبی که برای همه هم «جوان» است و هم «شیر»

**************

منتشر شده در روزنامه آفتاب یزد