گلی خانوم که از ما بدش نمی آید

۲۴ تیر ۱۳۹۲ بدون دیدگاه

 

یک شکلات نهایتا 2 هزار تومانی داروی هیچ مشکلی نیست، اما وقتی نگاهش کنی که این شکلات تقریبا تمام خوشحالی یک روز گلی است، تمام خوشحالی که میگذارد در یک شکلات و تقدیم می کند به «دایی» آن وقت می شود درمان.

خیلی ها به گلی و گلی ها می گویند «گدا» بعد از آن نفهمیدم گدا گلی است؛ گلی که تمام تمام زندگی اش را برای دایی می دهد تا خوشحالش کند. یا گدا آن «خیلی» هایی هسستند که شیشه دودی ماشین میلیاردتومانی خود را پشت چراغ قرمز بالا می کشند، که مبادا یک وقت یک گلی پای شیشه شان بیاید؟

 

اولین بار وقتی در پارک با آن ممارست وصف ناشدنی اش فال می فروخت دیدمش. قدش به زحمت به 110 سانتی متر می رسد. چشم های درشت تیله ای دارد و صورتی گرد و نسبتا تپل. همیشه هم چشم هایش از اشک براق می شود. انگار دوست دارد آن پیشانی بلندش (به این پیشانی بلند را آخر همین نوشته باز می رسم) را زیر چتر موهای چرکش قایم کند.

یک مقنعه سفید مدرسه داشت، البته قبلا سفید بوده، از وقتی من میشناسمش دیگر طوسی شده است و یک مانتوی صورتی مدرسه، با سر آستین های تا خورده با چهارخانه های آبی رنگ و دوتا گوشواره بدلی با نگین ها قرمز، که خیلی هم دوستشان دارد، نگاه کن که همیشه گوش هایش را بیرون می گذارد.

اسمش سارا است، علاقه وحشتناکی دارد که «گلی» صدایش بزنند. از پدری افغان و مادری ایرانی است. ساکن محله فرحزاد تهران و خیلی هم زود رنج و نازک، درست مثل ناخن هایش، البته ناخن ]ایش فکر کنم از فقر کلیسیم انقدر میشکند، اعصاب «گلی خانم» ما را هم همیشه بهم میریزد. گلی که دوست دارد ناخن هایش صاف باشند که بلند کندشان. بگذریم..

گلی خانوم 8 ساله ما از پای این آقا، به پای آن خانم می رود «یه دونه میخری…؟» یک نفر با ترحم، یک نفر با محبت و اکثرا با انزجار از اینکه «ول کن دیگه… نمیخوام» به او نگاه می کنند. شاید یک نفری هم یک برگ از آن فال های استاندارد(!) از گلی بخرد، اما این مورد خیلی نادری است.

دو-سه سالی می شود که با گلی خانوم و خواهر برادرهایش افتخار آشنایی دارم. واقعا هم افتخار است، حالا می گویم که چرا افتخار می کنم. سال 88 و 89 برای ما تابستان های بیکاری سخت می گذشت و شب ها قدم زدن تسکین درد بود. همانجا شناختمشان، گلی و خواهر برادرهایش مجبور بودند فال بفروشند، گلی می گفت دوست دارد مدرسه برود، اما ثبت نامش نمی کنند، خواهر برادرهایش هم همین بودند.

یک مشکلی هم که داشتند این بود که باید هر شب پول میدادند، به پدر و مادرشان. بچه ها حتی با پولی که در می اوردند یک شکلات هم برای خودشان نمی خریدند، زندگی سختی است. سخت تر از آن اینکه با نگاه های پر از نفرت، پر از کلافگی، پر از خستگی، پر از شکت و ترید(از اینکه آیا واقعا نیازمند است) و در بهترین حالت پر از ترحم هر شبت را زیر قامت بلند عابرانی که هیچ کدام «پول خرد»ندارند، بگذرانی.

یکبار یادم هست خیلی ناراحت بودم، سری زدم به پارک آرارات، بغض بلندی هم داشتم، روی نیم کتی نشسته بودم و اصلا یادم نبود گلی خانوم را. سنگینی نگاهش را حس کردم، اما تصور نمی کردم این سنگینی، سنگینی نگاه آن چشم های تیله ای براق از اشک همیشگی باشد، دخترک 110 سانتی متری نزدیک شد، سلام داد و به زور تبسمی کردم و جواب دادم:

– دایی؛ چرا نگفتی می آی؟
– همینجوری آمدم؛ زهرا اینا کجا هستند؟
– نیستن دایی؛ رفتن اون پاساژ بالا… اینجا بهزیستی میاد.
– تو چرا اینجایی؟
– من همینجوری؛ دایی چرا ناراحتی؟
– چیزی نیست؛ تو خوبی؟
– آره؛ دایی من یه دیقه برم اونجا زود بیام…

بعد گلی دوید و رفت، همیشه عادتش بود، یا با یکی از دوستانش در حاشیه پارک قرار داشت، یا با تیم های رقیب فال فروش میرفتند دعوا! چند لحظه بعد صدای کفش های بزرگش را شنیدم، به پایش بزرگ بودند، دوان دوان آمد سمت، بعد کنارم نشست.

دستش را از جیل کوچک شلوارش بیرون آورد، یک شکلات ارزان قیمت را توی مشت کوچولو و کثیفش گرفته بود، دستش هم پر از عرق بود، شکلات را نرم کرده بود. بعد به زور به من تعارف کرد. شکلات را برای من خریده بود.

یادم آمد که گلی همیشه از آن شکلات خارجی ها(مترو را می گفت خارجی) دوست داشت، اما میترسید بخرد، چون تعداد فال هایی که به گلی میدادند و پولی که باید به خانه میبرد مشخص بود و اگر از روی در آمد ور میداشت یا خواهر و برادرها خبر میدادند، یا بابایش می فهمید.

اما این را برایم خریده بود، بغض داشت می ترکید که پرسیدم «گلی؛ اینو از کجا آوردی؟» جواب هاش جالب بود
– خودم برات خریدم دایی؛ بخوری ناراحت نباشی
-پولش را از کجا آوردی؟
– چیزی نمیکنه(!) امشب یه عالمه فروختم، یه آقا خانوم مهربون هم بودن، یه دونه فال ازم 10 هزار تومن خریدن، بابام نمیفهمه…

نمیدانستم بخورم یا نه، اینکه دسترنج گلی را بخورم سخت بود و اینکه نخورم و چشم های تیله ای بی قرارش را منتظر بگذارم سخت تر. گفتم بیا نصف کنیم با هم. نصف کردیم و خوردیمش.

بعد فکر میکردم این گلی چقدر بزرگوار است؟ هر کسی جای گلی بود با این همه نگاه پر از کینه آدم هایی که همه شان را از پایین می بیند، حالا باید به خون من هم که یکی از آنها بودند تشنه می شد.

یک شکلات نهایتا 2 هزار تومانی داروی هیچ مشکلی نیست، اما وقتی نگاهش کنی که این شکلات تقریبا تمام خوشحالی یک روز گلی است، تمام خوشحالی که میگذارد در یک شکلات و تقدیم می کند به «دایی» آن وقت می شود درمان.

خیلی ها به گلی و گلی ها می گویند «گدا» بعد از آن نفهمیدم گدا گلی است؛ گلی که تمام تمام زندگی اش را برای دایی می دهد تا خوشحالش کند. یا گدا آن «خیلی» هایی هسستند که شیشه دودی ماشین میلیاردتومانی خود را پشت چراغ قرمز بالا می کشند، که مبادا یک وقت یک گلی پای شیشه شان بیاید؟

———-

این مطلب در روزنامه آفتاب یزد منتشر شد

آقا و خانوم آشپز، پول گوجه نمی خواهند!

۲۲ تیر ۱۳۹۲ 1 دیدگاه

 

در همین بازار میوه و تره بار نزدیک خانه، یک زن و شوهر هستند که یکی از این آشپزخانه ها راه انداختند. هر دو میخورد بین 40 تا 50 ساله باشند و یک شاگرد هم دارند.

مرد موهای جو گندمی دارد با چشمان رنگی و همسرش هم زنی است میان قامت که پای دخل می ایستد. روی مغازه شان با فونت بزرگ یک «برنج خارجی» نوشتند و رویش را یک ضربدر بزرگ زدند. یک سری ظرف زعفران خالی هم چیدیدند دم دخل که نشان دهد از زعفران واقعی استفاده می کنند.
وزن کباب هایشان را هم در منو ها نوشتند. نکته جالبشان هم ترازویی است که آن پشت گذاشتند، برنج ها را که میریزند، اول وزنش می کنند بعد تحویل مشتری می دهند.

من اسمشان را گذاشتم آقا و خانم آشپزباشی! یک وقت هایی هم که عجله هست و غذای خانگی هم در دسترس نیست، سری بهشان می زنم. انگار تعهد دارند هر دویشان لبخند بزنند همیشه، مشخص است که کلی مشکل دارند، مثل من، مثل ـ احتمالا ـ شما، اما لبخند می زنند.

شاید لبخند می زنند چون می دانند من خودم به اندازه خودم مشکل دارم، شاید هم لبخند می زنند که مشتری جذب کنند، به هر حال چهره های گرمی دارند. مرد که آن عقب می ایستد و کباب و جوجه سیخ می زند، همیشه دستکش هایش را تند و تند عوض می کند، این هم به مشتری می گوید «ببین؛ برای من مهم است که تو طعم عرق دست های من را با کبابت نخوری!»

میرسی دم دخل، اول یک سلام و یک لبخند قشنگ تحویل می گیری از هر دویشان. سلام که می دهی بعد از جواب سلام، یک «چه خبر» هم اشانتیون می گذارند روی احوال پرسی شان.

من که واقعا نمی گویم چه خبر دارم، آن ها هم واقعا دنبال خبر من نیستند، این فقط کمک می کند که آن رابطه قشنگ شکل بگیرد. چیزی می شود شبیه دیدن یک باران قشنگ در جاده چالوس موقع سفر شمال، باران بیاید و نیاید تو به مقصد می رسی، اما وقتی می آید آن سفر را بیشتر دوست داری.

حالا هم این دو نفر احوال پرسی بکنند یا نه، اخم کنند یا لبخند بزنند، به هر حال کار مشتری که انجام می شود، اما سفر شمال در جاده یک طرفه پر از ترافیک و دیدن احتمالی چند دعوای زشت، زیر آفتاب 40 درجه مرداد و خستگی و خواب آلودگی، کجا، آن سفر قشنگ در جاده خلوت و زیر باران، سیاهی رفتن چشم از سبزی جاده ها، وسط تیرماه کجا؟

همین می شود که حاضر می شوی از آن سر تهران بنزین لیتری 700 تومانی بسوزانی برای غذا خریدن بروی پیش آقا و خانوم آشپزباشی.

یکباری یک کاری کرد آقای آشپز، خیلی کار قشنگی بود. جوجه که سفارش داده بودم، به خانوم آشپزباشی گفتم لطفا یک سیخ گوجه اضافی هم بگذارید، غذا که حاضر شد، حساب کردم، دور نشده بودم که یادم افتاد همان قیمت عادی حساب کردند، برگشتم و به خانوم آشپزباشی گفتم:

– یک سیخ گوجه اضافی هم داشتم، حساب نکردید؟
– (بعد از آن لبخند معروف) آقای …(فامیلی همسر را می گوید) گوجه اضافی برایشان گذاشتید؟

– (آقای آشپز از آن ور، وقتی دارد عرق پیشانی اش را با احتیاط طوری که به دستانش که با آنها کار می کند نخورد پاک می کند جواب میدهد) بله گذاشتم، دیگر ما پول یک سیخ گوجه اضافی که نباید از مشتری بگیریم آقا….

تشکر و خداحافظی، یک سیخ گوجه شاید بشود 500 تومان، به جایی هم بر نمی خوردها، اصلا شما فرض کنید این دو نفر دنبال مشتری هم باشند و همه اینها برای جذب مشتری باشد، شما بگویید صرف کدام بیشتر است، بروند چند صد هزار تومان هزینه کنند برای پخش تراکت و… که آخر سر هم جواب نگیرند، یا اینکه همین لطف های کوچکشان را ادامه بدهند، من که اگر بتوانم، برای خریدن ناهار یا شام، هیچ جا به جز مغازه آقا و خانوم آشپزباشی نمی روم، آخر فقط غذا از آنها نمی خرم، با آنها معاشرت هم می کنم.

یک آدم هایی هم هستند فقط با آنها «کار» نداری، وقتی به مغازه شان می ؤوی، با آنها مشعاشرت می کنی و چقدر این معاشرت های ریز قشنگ هستند، یادمان می اندازند، در یک شهر زندگی می کنیم. شهری با تعریف شهر و کنار «شهروندان»

منتشر شده در روزنامه آفتاب یزد

پيامبر انسانيت پشت رُل نيسان

۲۱ تیر ۱۳۹۲ بدون دیدگاه

از خانه كه بيرون بيايي هر روز، از همان دم در پاركينگ، همان نيساني كه صاف جلوي پاركينگ شما پارك كرده و رفته، يا آن راننده اي كه آينه خودرويتان را در پارك شكانده و كمي رنگش را روي بدن ماشينتان جا گذاشته بگيريد… تا آن راننده تاكسي كه كرايه را دو برابر حساب مي‌كند، يا آن مسافر محترمي كه كنار دستتان در اتوبوس بلند بلند با گوشي اش حرف مي‌زند و… موضوع براي اعصاب خوردي هست.

در شهر ما، در شهرهاي ما ديدن اين صحنه ها نه زياد غريب است و نه زياد ناياب… اما كنار اين آدم ها هستند كساني كه انگار نگهبان انسانيت هستند. انگار مبعوث شدند براي همين كار.

يك تجربه شخصي از همين هفته. حوالي ظهر هندوانه به دست وقتي سوار پرايدم مي‌شدم، بلا فاصله بعد از نشستن در ماشين، قبل از بستن در، صداي وحشتناكي آمد، در قفسه يك نيسان وانت كه با سرعت از كنارم مي‌گذشت هنگام حركت باز شده و در نيسان به شدت به قسمت بالايي در سمت راننده پرايد من خورده بود. در هم كمي كج شد، اما از آن بيشتر استرس آزار دهنده اين تصادف بود…

نيسان وانت تا سر خيابان رفت و بعد ايستاد، من هم روشن كردم و تا پشت سرش رفتم؛ پيش داوري ام يك بحث و جدل بود، هرچند خسارت مالي چنداني وارد نشده بود.

راننده كه پياده شد، مردي بود با قد متوسط و قامت سنگين! از آنها كه وقتي سوار ماشين مي شوند ركاب ماشين را به ناله وا ميدارند. كنارم آمد، شر شر عرق مي ريخت، ساعت 2 بعد از ظهر زير آفتاب و در وانت قطعا خيلي هم گرم است….كمي هم داهنش بو مي داد وقتي حرف ميزد.

اما كنارم كه رسيد؛ آماده شده بودم براي جواب دادن به اينكه «هيچي نشده؛ خرجي نداره» يا «چرا حواست نيست» و… كه ديدم مرد محترمانه گفت: «واقعا معذرت مي خوام، چيزيتون كه نشد؟»

چند ثانيه اي ساكت بودم و بعد حيرت صورت را به لبخند تبديل و گفتم «نه… الحمدلله؛ خدا رو شكر كه به آدم نخورد، چي شده؟ قفل در ماشينتون خرابه؟»
توضيح و… به خوش و بش گذشت و بعد محترمانه خداحافظي كرديم و رفت. آدم خوبي بود؛ به ماشينم هم خسارتي وارد نشد، شده باشد هم فداي آن اخلاق قشنگ.

يك جاهايي هم در اين شهر بر خلاف عادت، رفتارهاي عجيبي مي‌بينيم. شايد بدبينانه كه نگاهش كنيم بايد بگوييم «خب؛ يعني بايد از رفتار محترمانه خوشحال شد؟»

پاسخ اين است كه بله، اتفاقا بايد از رفتار محترمانه خوشحال شد، بايد از نگهبانان انسانيت و خلق خوب تشكر كرد، تقدير بايد كرد. يك جاهايي در اين شهر آدم هايي هستند كه انگار مبعوث شدند براي يادآوري موضوع مهم انسانيت.

بياييد اگر شما هم ديديدشان، از آنها بابت حسن خلقشان با يك لبخند يا بخشش كوچكي تقدير كنيد، توسعه بدهيم، شايد آنچه در اين سال‌ها فراموش شده يكبار ديگر برگدد.
****

منتشر شده در روزنامه قانون