مخاطبان عصر ایران و مساله اراذل و اوباش

۲۷ مرداد ۱۳۹۱ 1 دیدگاه

همیشه معتقد بودم کامنت های سایت های خبری در بسیاری از موارد از خود اخبار مهم تر هستند. اصلا یکی از جاهایی که بین سایت و رسانه های مکتوب رو جدا می کنه همین کامنت ها هستند.

کامنت ها هم به گردانندگان سایت ها کمک میکنه تا نیاز مخاطبشون رو بهتر بشناسند. هم به مخاطبان امکان میده که تحلیل های خودشون رو منتشر کنند.

ماجرای کامنت های پنهان که جای خود داره….

از وقتی که این سیستم “رای” و “پاسخ” به کامنت سایت ها اضافه شد(فکر کنم اولین بار این کار رو تو سایت های فارسی الف انجام داد) موضوع خیلی جالب تر شد.

برای مثال خبری که در سایتی هست و نه با عقیده مدیران سایت همسوست و نه با عقیده  پاره ای از مخاطبان، جایگاه خودش رو در رای های مثب و منفی پیدا میکنه.

سایت های نزدیک به قدرت معمولا در انتشار کامنت ها دستشون باز تره، چون حاشیه امن دارند، منتها سایت های خصوصی سعی می کنند کمتر کامنت های مورد دار رو منتشر کنند(برای همین یکی از ابزارهای پر استفاده در مدیریت اخبار سایت ها همون آرشیو نظر هست) چندین بار هم پیش اومده و مصداق واقعی داره که مدیران سایت ها به خاطر همین کامنت ها دچار پیگرد قضایی شدند.

منتها تا حالا نشنیدم درباره رای های مثبت یا منفی کسی رو بازپرسی کنند.

مثلا خبری هست که مشخصا باید کار بشه تا سایت تا حدودی بیمه بشه! در ذیل این خبر چند کامنت پاستوریزه بالا میاد و بعد نظر مخاطب اون سایت در رای های مثبت و منفی کامنت ها تعیین می شه.

سایت های حاشیه امن!

سایت هایی مثل جهان نیوز، رجا نیوز، بولتن نیوز و صراط نیوز حدیث مفصل تر و البته جالب تری دارند. این سایت ها بر عکس سایت های خصوصی جرات و امکان انتشار تندترین کامنت ها رو دارند و البته این ظاهر رو براشون فراهم می کنه که خیلی دموکرات هستند.

همینجا و در همین دموکراتی هست که معلوم میشه چقدر از مخاطبان دوستشون دارند و چقدر از مخاطبانشون میان که بهشون فحش بدن! مثلا زیر خبری کامنتی مخالف میاد و یک دفعه تعداد بالایی رای مثبت می گیره و در مقابل کامنت موافق خبر، با تعداد محدودی رای مثبت، آماج رای منفی می شه.

برخورد با اراذل و اوباش و نگاه مخاطب

اینها رو گفتم که به اینجا برسم، امروز سایت عصر ایران یک خبر روی خروجی خودش قرار داده(اینجا ببینید) که حاوی گزارش تصویری از برخورد با اراذل و اوباش و بی آبرو کردن اونهاست.

حتما شما هم می دونید که سال هاست از اولین باری که این طرح در سال های 1384 و 1385 اجرا شد، جامعه روزنامه نگار و همکاران ما، اکثرا به نقد اون پرداختند، اما کامنت های زیر این خبر و تعداد رای های مثبت و منفی به اون نشون دهنده نکتات ظریفی.

خودتون ببینید! ظاهرا اکثر مخاطبان طرفدار این کار نیروی انتظامی هستند، اما تفاوت مخالفان و موافقان زیاد نیست.

برای دیدن تصویر در ابعاد بزرگتر روی تصویر کلیک کنید

برای دیدن تصویر در ابعاد بزرگتر روی تصویر کلیک کنید

حساب ما را از سیما جدا کنید

۲۳ مرداد ۱۳۹۱ 4 دیدگاه

در بسیاری از وقایع و موج های خبری، رویکرد های “خاص” صدا و سیمای آقای ضرغامی با توجه به آن “مفهوم خاص از رسانه” که در تعریف مدیران این سازمان هست، قابل توجیه به نظر می رسد.
 مثلاً وقتی دولت مستقر در کشور متحد ایران دچار مشکل شده، صدا و سیما سعی می کند با رویکرد خود به بازتاب اخبار بپردازد.

آن زمان که برخی اقلام در کشور کمیاب شده، صدا و سیما با رویکردی خاص، قصد تلطیف اوضاع را دارد.

اما حالا که بیش از 24 ساعت از آن رخداد تلخ و زلزله شمالغرب کشور می گذرد، به عنوان کسی که دستی از دور بر آتش اطلاع رسانی دارد، مدام این پرسش را از خود می پرسم«با چه توجیهی صدا و سیما اینطور بی تفاوت به موضوع زلزله شمالغرب کشور پرداخته؟»

این سوال من تنها نبود؛ در چند روزنامه و رسانه رفت و آمدی دارم، تقریبا همه همکارانم این روزها همین سوال را می پرسند و هیچ پاسخی نداریم. کدام منافع ملی با انعکاس اخبار این رخداد تلخ به خطر می افتاد؟

از نخستین ساعات زلزله، در حالی که شبکه های خارجی در حال مخابره اخبار آن بودند، صدا و سیما منفعلانه به پخش برنامه های عادی خود پرداخت و تنها در بخش های خبری، آنهم با تاخیر، مثل هر خبر دیگری، خبر زلزله را هم پوشش داد.

صدا و سیما در حالی این رفتار منفعلانه را از خود بروز داد، که مردم فهیم آذربایجان، که انصافا خدمات گسترده ای به کشورمان ایران داشته و دارند، همواره در مقابل تبلیغات پان ترک ها و تجزیه طلبان به صورت خودجوش ایستادگی کرده اند.

برای من و امثال من سخت است، که روزنامه ها و رسانه های همسایه (ترکیه و آذربایجان) به انعکاس گسترده اخبار زلزله آذربایجان می پردازند و آن وقت، صدا و سیمای کشورم، در سکوتی معنادار، حتی یک گزارش مفصل از وضعیت آذربایجان زلزله زده پخش نمی کند!

این آب به آسیاب دشمن ریختن نیست؟ چرا مردم ما به جای دنبال کردن خبر زلزله شمالغرب کشور از صدا و سیما خود، باید خوراک خبری خود را از شبکه های خارجی دریافت کنند؟

مردم آذربایجان نیازمند کمک هستند و شبکه خبر مستند از سومالی پخش می کند و در کمال تاسف، شبکه ای دیگر، جنگ شادی و ان یکی خنده بازار پخش می کند!

می خواهید سلیقه و نیاز مخاطب را بدانید؟ انتظار رفتار علمی نیست، آقایان انشالله با دو چشم مبارک، صف های طویل اهدای خون را ( بدون دعوت صدا و سیما و به صورت «واقعا» خودجوش) که ملاحظه می کنند؟ این نیاز مخاطب را نشان نمی دهد؟

انبوه کامنت مخاطبان در سایت های خبری را رصد نمی کنید؟ صدای ما را که نماینده افکار عمومی هستیم نمی شنوید، لا اقل صدای مجلس را بشنوید.

نماینده مجلس شورای اسلامی که توسط شورای نگهبان صالح و وفادار به انقلاب تشخیص داده شده، مصاحبه می کند و می گوید مردم به کمک نیاز دارند و صد بار افسوس که صدای نماینده مجلس کشورمان را هم باید از سایت های آن ور آبی بشنویم!

در پایان ضمن عرض همدردی با مردم خونگرم آذربایجان و شمالغرب کشور، به عنوان یک فعال رسانه، از آنها پوزش می خواهم، که بیش از این رسانه ها در دست ما نیست و رسانه ملی با بودجه بیت المال، در غم از دست رفتن عزیزان آنها، به جای همدردی برنامه طنز پخش می کند. حساب ما را از آنها جدا کنید، شب قدر ما به دعا برای شما صرف شد و قلب و قلم ما در کنار شماست.

————–

با تشكر از:

خبرگزاري ايسنا(اينجا)

سايت عصر ايران(اينجا)

سايت سفير( اينجا)

تهران: شهر ترسناک

۲۱ مرداد ۱۳۹۱ 37 دیدگاه

ما زندگی نمی کنیم، ما عذاب می کشیم، صبح تا شب می دویم دنبال یک تکه نان، فقط برای معیشت… لذت بخشیدن را سال هاست از یاد بردیم … پس انداز و رفاهی در کار نیست… فقط زنده می مانیم برای کدام زندگی زنده می مانیم؟

می خوریم تا بتوانیم کار کنیم، می خوابیم تا بتوانیم کار کنیم، کار می کنیم تا بتوانیم بخوریم و بخوابیم؛ همین!

چند شب قبل از اتوبان یادگارامام می گذشتم. از دور دو خودروی متوقف شده و سایه دو نفر که گلاویز بودند توجهم را جلب کرد. حسب کنجکاوی ترمز کوتاهی کردم.

چیزی که دیدم بیش از چند دقیقه نبود، اما ساعت ها ذهنم را مشغول کرد. اینطور که فهمیدم پیر مردی که راننده خودروی پرایدی بود، ظاهرا آرام رانندگی می کرده و جوانکی که خودروی گل داشت، از پشت به پراید زده بود، چیزی هم نشده بود….

جوانک نسبتا قوی هیکل گردن پیرمرد را زیر بغل گرفته بود، دست دور گردنش حلقه کرده بود و مدام با مشت به سر پیرمرد می کوبید و پیر مرد هم گریه می کرد و فحش میداد!

نمی گویم از دعوا بدم می اید و.. میترسم. خصوصا از آن جوان قوی هیکلی که عین کفتار پیر مرد بدبخت را به باد کتک گرفته بود، یقینا باید می ترسیدم.

اول به خودم فحش دادم بابت اینکه نمی توانم کاری کنم، بعد به آن همه خودرویی که با سرعت رد می شدند و یکی ترمز نمی زد … خب من زور گلاویز شدن نداشتم، اما اگر لا اقل چند خودرو توقف می کردند، جوانک اینطور جسور نمی شد!

80185518-2664714

زنگ زدم به 110، این تنها کاری بود که از من ساخته بود، بعد از دو ساعت آدرس پرسیدن و…. گزارش را دادم، دست بردم به قفل فرمان … راستش بازهم ترسیدم.

ناچار دوباره راه افتادم و ادامه مسیر دادم.

کم ندیدیم از این صحنه ها

صحنه دیگر و شاید ملایم تر نگاه کردن به صورت هاست. پیش آمده پشت ترافیک شما هم به اطراف نگاه کنید؟

دوست دارم وقتی سرم را می چرخانم و راننده کناری را می بینم، لبخندی بزنم. منتها می ترسم؛ لبخند هم این روز ها  دردسر ساز می شود!

لبخند که جای خود دارد…. نگاه کنی تضمینی نیست که طرف حس بدی پیدا نکند و به قصد کشتنت پیاده نشود…. وای اگر زنی هم در ماشین کناری باشد، ممکن است مساله ناموسی هم بشود!

shahrenardeh-ce27ba56-m-zc8ex2a9mi

به بالکن ها نگاه کنید، از این بالکن ها که مشخص است بعدا میله های فلزی جوش دادند و اضافه کردند. مشخصا نشان می دهد وقتی ساخته شدند، نیازی به میله نداشته، حفاظ ها را تازگی ها زدند….

صاحب خانه ها حاضرند حفاظ و میله زندان دور خودشان بکشند، اما از این شهر جدا شوند.

mm7tt0cmwtpoaxgbddo

چراغ اتوبان ها دیگر سال هاست خاموش هستند. شب ها یادم هست، اتوبان های تهران خیلی قشنگ بودند، پر از چراغ و نور… شب های تابستانی که میشد شیشه ها را پایین کشید و خنکی هوا را حس کرد!

شهر هم تاریک شده، شب ها بعد از ساعت 11 می ترسم از خانه بیرون بروم.

از زور گیرهایی که روی پل هوایی و پیاده روها همیشه ولو هستند جای خودشان می ترسم و از دیدن صحنه ها بیشتر.

صحنه که می گویم منظورم دیدن صحنه معاشقه دو جوان در خیابان نیست. صحنه مرد و زن های جوانی که معمولا بچه ای هم در کنارشان هست. زانوهایشان را بغل کردند کنار خیابان نشستند.

در همین خیابان شیراز کنار در این بناب فروشی ها … خیلی هستند. می نشینند، خیلی وقت ها چرت می زنند؛ اما صحنه ترسناک دختربچه شان است، که در کنار پدر و مادر خوابیده، با چشمان سیاه و درشت و صورت چرک آلود به تو خیره میشود… و تو را شرمنده می کند.

دختر بچه های فال فروش در پارک ها، وقتی دختر و پسر جوانی را می بینند و آرزو مند به سمتشان می دوند، اینجا هم صحنه ترسناکش آنجاست که عابری خوش پوش و خوش بو(میی گویند داف) در برابر “خانوم خوشگله یکی بخر… بخر” های دختر بچه که حالا جسور تر شده و با دست مانتوی “خانوم خوشگل داف” را گرفته با خشونت کنار زده می شود و می شنوی خانوم خوش پوش و خوش بو و خشگل، حقیقت کثیفش را نشان می دهد، وقتی می گوید” اه …. برو گمشو کثافت دستتو بهم نزن… بچه سرتق…”

کلیه فروشی قدیمی شده؛ پیرمردهای ظاهرا موجه و شرمسار، که نزدیکت می آیند و می گویند” آقا پسر… ببخشید ها… آقا معذرت می خوام…” و تو تا آخر قصه را می خوانی؛ که: ” من گدا نیستم، باز نشسته ام… ندارم، آبرو دارم… اگر داری کمکم کن”

عکس از پست:چقدر سخته اولین روز و روزهایی که آدم میخواد عزتش را نادیده بگیرد

عکس از پست:چقدر سخته اولین روز و روزهایی که آدم میخواد عزتش را نادیده بگیرد

این ترسناک نیست، این ترحم انگیز است. ترسناک توجیه آقایان و خانوم ها، جنتلمن ها و لیدی های بالا شهری ماست که:”اینها گدا نیستند… نباید کمک کنی… پرو می شوند و…”

توجیه می کنند که 100 تومن، 500 تومن یا 1000 تومن خرج نکنند. واقعا 500 تومن به ریسکش می ارزد، شاید هم دروغ نگوید!

125302_631

این شهر کثافت و ترسناک اسم دارد. اسمش تهران است و ما شهروندان این شهر.وقتی از پنجره نگاهش می کنی، وسعت شهری با چراغ های روشن و تردد خودروها در اتوبانش شیفته ات می کند.

دختران خوش پوش و ماشین های خوشگل، شاید دلبری کنند… اما واقعیت ترسناک این جهنم دره، همین هاست که عرض کردم.

1288184649_639-21

خیلی وقت است به نتیجه رسیدم، مشکل این خراب شده نه این حزب و آن حزب آن است، نه اقتصاد، نه مافیا و نه هر زهر مار دیگری…

مشکل این قبرستان که تهران صدا میزنندش، شهروندانی است که متنفر هستند، از هم می ترسند، به هم رحم نمی کنند، به طرز وحشتناکی می خواهند از همدیگر بکنند، بعضی وقت ها یاد صحنه تکه تکه کردن آهو توسط گله کفتارها در این برنامه های راز بقا می افتم.

یکی تکه ای از پا را کنده و دیگری دنده ها را می لیسد….

من از این شهر و این مردم می ترسم. از شهری که در آن مدام نفرت بازتولید می شود. از نگاه های پر از حسرتی که می بینم متنفرم… توان تحملش سخت شده.

من از شهری که جرات ندارم ساعت 10 شب، عابری که کنار خیابان مانده را سوار کنم، چون همان شب در صفحه کثیف حوادث خوانده ام که دزدان شگرد جدیدی برای دزدی پیدا کردند می ترسم.

من از شهری که نمی توانم به همه گداهای آن پول بدهم، از همه دختر بچه های فال فروشش فال بخرم، متنفرم.

فکر کنم در 28 سالگی دیگر بحران های نوجوانی را پشت سر گذاشتم، منتها صمیمانه  که بگوی، الان دو سالی هست، مدام فقط دوست دارم بمیرم؛ نمیمیرم و نمیدانم به خاطر کدام گناهم باید هر روز، هر شب، در این جهنم زنده بمانم و ببینم و ببینم و ببینم.

ما زندگی نمی کنیم، ما عذاب می کشیم، صبح تا شب می دویم دنبال یک تکه نان، فقط برای معیشت… لذت بخشیدن را سال هاست از یاد بردیم … پس انداز و رفاهی در کار نیست… فقط زنده می مانیم برای کدام زندگی زنده می مانیم؟

می خوریم تا بتوانیم کار کنیم، می خوابیم تا بتوانیم کار کنیم، کار می کنیم تا بتوانیم بخوریم و بخوابیم؛ همین!