ما زندگی نمی کنیم، ما عذاب می کشیم، صبح تا شب می دویم دنبال یک تکه نان، فقط برای معیشت… لذت بخشیدن را سال هاست از یاد بردیم … پس انداز و رفاهی در کار نیست… فقط زنده می مانیم برای کدام زندگی زنده می مانیم؟
می خوریم تا بتوانیم کار کنیم، می خوابیم تا بتوانیم کار کنیم، کار می کنیم تا بتوانیم بخوریم و بخوابیم؛ همین!
چند شب قبل از اتوبان یادگارامام می گذشتم. از دور دو خودروی متوقف شده و سایه دو نفر که گلاویز بودند توجهم را جلب کرد. حسب کنجکاوی ترمز کوتاهی کردم.
چیزی که دیدم بیش از چند دقیقه نبود، اما ساعت ها ذهنم را مشغول کرد. اینطور که فهمیدم پیر مردی که راننده خودروی پرایدی بود، ظاهرا آرام رانندگی می کرده و جوانکی که خودروی گل داشت، از پشت به پراید زده بود، چیزی هم نشده بود….
جوانک نسبتا قوی هیکل گردن پیرمرد را زیر بغل گرفته بود، دست دور گردنش حلقه کرده بود و مدام با مشت به سر پیرمرد می کوبید و پیر مرد هم گریه می کرد و فحش میداد!
نمی گویم از دعوا بدم می اید و.. میترسم. خصوصا از آن جوان قوی هیکلی که عین کفتار پیر مرد بدبخت را به باد کتک گرفته بود، یقینا باید می ترسیدم.
اول به خودم فحش دادم بابت اینکه نمی توانم کاری کنم، بعد به آن همه خودرویی که با سرعت رد می شدند و یکی ترمز نمی زد … خب من زور گلاویز شدن نداشتم، اما اگر لا اقل چند خودرو توقف می کردند، جوانک اینطور جسور نمی شد!

زنگ زدم به 110، این تنها کاری بود که از من ساخته بود، بعد از دو ساعت آدرس پرسیدن و…. گزارش را دادم، دست بردم به قفل فرمان … راستش بازهم ترسیدم.
ناچار دوباره راه افتادم و ادامه مسیر دادم.
کم ندیدیم از این صحنه ها
صحنه دیگر و شاید ملایم تر نگاه کردن به صورت هاست. پیش آمده پشت ترافیک شما هم به اطراف نگاه کنید؟
دوست دارم وقتی سرم را می چرخانم و راننده کناری را می بینم، لبخندی بزنم. منتها می ترسم؛ لبخند هم این روز ها دردسر ساز می شود!
لبخند که جای خود دارد…. نگاه کنی تضمینی نیست که طرف حس بدی پیدا نکند و به قصد کشتنت پیاده نشود…. وای اگر زنی هم در ماشین کناری باشد، ممکن است مساله ناموسی هم بشود!

به بالکن ها نگاه کنید، از این بالکن ها که مشخص است بعدا میله های فلزی جوش دادند و اضافه کردند. مشخصا نشان می دهد وقتی ساخته شدند، نیازی به میله نداشته، حفاظ ها را تازگی ها زدند….
صاحب خانه ها حاضرند حفاظ و میله زندان دور خودشان بکشند، اما از این شهر جدا شوند.

چراغ اتوبان ها دیگر سال هاست خاموش هستند. شب ها یادم هست، اتوبان های تهران خیلی قشنگ بودند، پر از چراغ و نور… شب های تابستانی که میشد شیشه ها را پایین کشید و خنکی هوا را حس کرد!
شهر هم تاریک شده، شب ها بعد از ساعت 11 می ترسم از خانه بیرون بروم.
از زور گیرهایی که روی پل هوایی و پیاده روها همیشه ولو هستند جای خودشان می ترسم و از دیدن صحنه ها بیشتر.
صحنه که می گویم منظورم دیدن صحنه معاشقه دو جوان در خیابان نیست. صحنه مرد و زن های جوانی که معمولا بچه ای هم در کنارشان هست. زانوهایشان را بغل کردند کنار خیابان نشستند.
در همین خیابان شیراز کنار در این بناب فروشی ها … خیلی هستند. می نشینند، خیلی وقت ها چرت می زنند؛ اما صحنه ترسناک دختربچه شان است، که در کنار پدر و مادر خوابیده، با چشمان سیاه و درشت و صورت چرک آلود به تو خیره میشود… و تو را شرمنده می کند.
دختر بچه های فال فروش در پارک ها، وقتی دختر و پسر جوانی را می بینند و آرزو مند به سمتشان می دوند، اینجا هم صحنه ترسناکش آنجاست که عابری خوش پوش و خوش بو(میی گویند داف) در برابر “خانوم خوشگله یکی بخر… بخر” های دختر بچه که حالا جسور تر شده و با دست مانتوی “خانوم خوشگل داف” را گرفته با خشونت کنار زده می شود و می شنوی خانوم خوش پوش و خوش بو و خشگل، حقیقت کثیفش را نشان می دهد، وقتی می گوید” اه …. برو گمشو کثافت دستتو بهم نزن… بچه سرتق…”
کلیه فروشی قدیمی شده؛ پیرمردهای ظاهرا موجه و شرمسار، که نزدیکت می آیند و می گویند” آقا پسر… ببخشید ها… آقا معذرت می خوام…” و تو تا آخر قصه را می خوانی؛ که: ” من گدا نیستم، باز نشسته ام… ندارم، آبرو دارم… اگر داری کمکم کن”

عکس از پست:چقدر سخته اولین روز و روزهایی که آدم میخواد عزتش را نادیده بگیرد
این ترسناک نیست، این ترحم انگیز است. ترسناک توجیه آقایان و خانوم ها، جنتلمن ها و لیدی های بالا شهری ماست که:”اینها گدا نیستند… نباید کمک کنی… پرو می شوند و…”
توجیه می کنند که 100 تومن، 500 تومن یا 1000 تومن خرج نکنند. واقعا 500 تومن به ریسکش می ارزد، شاید هم دروغ نگوید!

این شهر کثافت و ترسناک اسم دارد. اسمش تهران است و ما شهروندان این شهر.وقتی از پنجره نگاهش می کنی، وسعت شهری با چراغ های روشن و تردد خودروها در اتوبانش شیفته ات می کند.
دختران خوش پوش و ماشین های خوشگل، شاید دلبری کنند… اما واقعیت ترسناک این جهنم دره، همین هاست که عرض کردم.

خیلی وقت است به نتیجه رسیدم، مشکل این خراب شده نه این حزب و آن حزب آن است، نه اقتصاد، نه مافیا و نه هر زهر مار دیگری…
مشکل این قبرستان که تهران صدا میزنندش، شهروندانی است که متنفر هستند، از هم می ترسند، به هم رحم نمی کنند، به طرز وحشتناکی می خواهند از همدیگر بکنند، بعضی وقت ها یاد صحنه تکه تکه کردن آهو توسط گله کفتارها در این برنامه های راز بقا می افتم.
یکی تکه ای از پا را کنده و دیگری دنده ها را می لیسد….
من از این شهر و این مردم می ترسم. از شهری که در آن مدام نفرت بازتولید می شود. از نگاه های پر از حسرتی که می بینم متنفرم… توان تحملش سخت شده.
من از شهری که جرات ندارم ساعت 10 شب، عابری که کنار خیابان مانده را سوار کنم، چون همان شب در صفحه کثیف حوادث خوانده ام که دزدان شگرد جدیدی برای دزدی پیدا کردند می ترسم.
من از شهری که نمی توانم به همه گداهای آن پول بدهم، از همه دختر بچه های فال فروشش فال بخرم، متنفرم.
فکر کنم در 28 سالگی دیگر بحران های نوجوانی را پشت سر گذاشتم، منتها صمیمانه که بگوی، الان دو سالی هست، مدام فقط دوست دارم بمیرم؛ نمیمیرم و نمیدانم به خاطر کدام گناهم باید هر روز، هر شب، در این جهنم زنده بمانم و ببینم و ببینم و ببینم.
ما زندگی نمی کنیم، ما عذاب می کشیم، صبح تا شب می دویم دنبال یک تکه نان، فقط برای معیشت… لذت بخشیدن را سال هاست از یاد بردیم … پس انداز و رفاهی در کار نیست… فقط زنده می مانیم برای کدام زندگی زنده می مانیم؟
می خوریم تا بتوانیم کار کنیم، می خوابیم تا بتوانیم کار کنیم، کار می کنیم تا بتوانیم بخوریم و بخوابیم؛ همین!